دلگیر بودم . از ناشر . از قصاب ! از آنان که فقط کاغذ ها را به چیز می دهند ! فقط برای پر کردن جیبشان و پر کردن انبار من ! و خالی کردن جنگلهای سبز از درختان زنده و دلگیرم از مردمان پایین دست که نمی دانند کتاب چیست و دلم گرفت از شعرهایی که در انبارم تلنبار شده اند .
اما اینک زنده شد چیزی در درون یا بالا های دور . چیزی که از الهام روشن بود و دوباره قلم را به من داد تا تو را شاد کنم . همین کافی است مرا ... شادی تو ... مرا کافی است .