رنجي نبوده و نيست
سكوت گرفته مرا فرا
تا ابد الانتها
سخنرانان و چرنديات ادامه
مرا نيست اما خيال كلمه
تا ابد الانتها
نقش خاطر روح بر صورتم
مي ماند مي ماند
تا ابدالانتها
الاغها به چرا ادامه
فيسوفان به چرا
تا ابدالانتها
بگذار هركس را شايسته آنچه كه هست باشد
همان بهتر است
همان همان تا ابدالانتها
مرا ديگر خيال اين جهان نيست
نه انديشه ي رنگها و بي رنگها
زيباست اينگونه
تا ابدالانتها
هر چه مي آيد گو خوش
چه زيبا چه زشت
چه بد چه خوب
مرا نيست خيال داوري در ميان اين همه داور ناداور
تا ابدالانتها
گفت بگو آري
نفس نه گو است
گفتم آري تا ابدالانتها
هرچه باداباد
هرچه باداباد
باداباد .