تبليغاتX
یک فنجان چای
 

من از صدای تو در شب تاریک تا اوج روشنایی روز می روم

من هنوز نمی دانم چرا اینجا هستم ..

اما هر که را دیدم در نادانی غوطه ور بود

حتی کسی نپرسید که چرا اینجاست !

کسی نخواست پا از دایره بیرون بگذارد ..

من با صدای تو به روشنایی خواهم رسید ..

من با نگاه تو نور را خواهم دید ..

من نور را خواهم دید ..

من نور را خواهم دید ..

آری .. بگذار دلم خوش باشد !

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 20:9 توسط حامد |

 

رفته بودم کیش ..

هوا خوب بود .. خوش گذشت ..

..

در رفت و آمد

در گذار

آسمان آبی است

حرکت با کیست ؟

بودا در سکون .

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:35 توسط حامد |