من یک فنجان چای می خواهم !
اما نه هر چای و چای هر کسی را ...
من چای خودم را می خواهم بنوشم.
ذهن تو را می ترساند .
ذهن تو را دور می کند .
و تو نزدیکی و نمی دانی که نزدیکی .
و تو خوشبختی و ذهن می گوید که بدبختی ! ...
همه چیز ساده است و راز گون و شگفت انگیز ..
دلم برایت تنگ شده .. حال ما خوب است . اگر قطره ای دیدی از آسمان می بارد وضوی عشق بگیر !
در دیار دیگر می دانم خورشید چه نوری دارد ! و سایه ها چه ها می دانند ..
همیشه در حسرت اینم که چرا خوب نفهمیدمت .. ای کاش کمی زودتر بزرگ می شدم ..
گرداب ذهن مرا بلعیده بود و تو که کنارم بودی و تو که تکیه گاهم بودی و تو که بیشتر از همه دوستم داشتی .. تو را نمی دیدم تو را نمی دیدم .
مرا ببخش ..