تبليغاتX
یک فنجان چای
 

در انتظار تو در انتهای پارک نشسته ام

کودکان بازی می کنند

افق نارنجی است

زیر پایم مورچگان به حیات مشغولند

و من در انتهای ابدیت در انتظار تو ام

و تو در ابتدای ابدیت در انتظار من

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:57 توسط حامد |

 

پیرمرد در اندیشه ی چیست ؟

افق رو به تاریکی است

هنوز اما زندگی هست

مورچگان می روند

می آیند

   در اندیشه ی چیستی ؟

  بهار تازه شکوفه زده است .

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:50 توسط حامد |

 

 

هیچ موری با سلیمان سخن نگفته است

   هیچ موری سخن نگفته است

         هیچ موری سخن نمی گوید

                 هیچ موری هرگز سخن نخواهد گفت

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:40 توسط حامد |

 

احساسی از گوشت در من است !

           گوشت گاو و گوسفند

  احساسی از گوشت در من است !

       گوشت مرغ و خرچنگ

  احساسی از خشم در من است

  احساسی از نفرت و حسد

  درونم پر از گوشت است ..

    من یک قاتلم .. من خونخوارم .. من اشرفم !

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:57 توسط حامد |