در انتظار تو در انتهای پارک نشسته ام
کودکان بازی می کنند
افق نارنجی است
زیر پایم مورچگان به حیات مشغولند
و من در انتهای ابدیت در انتظار تو ام
و تو در ابتدای ابدیت در انتظار من
پیرمرد در اندیشه ی چیست ؟
افق رو به تاریکی است
هنوز اما زندگی هست
مورچگان می روند
می آیند
در اندیشه ی چیستی ؟
بهار تازه شکوفه زده است .
هیچ موری با سلیمان سخن نگفته است
هیچ موری سخن نگفته است
هیچ موری سخن نمی گوید
هیچ موری هرگز سخن نخواهد گفت
احساسی از گوشت در من است !
گوشت گاو و گوسفند
احساسی از گوشت در من است !
گوشت مرغ و خرچنگ
احساسی از خشم در من است
احساسی از نفرت و حسد
درونم پر از گوشت است ..
من یک قاتلم .. من خونخوارم .. من اشرفم !