آیین عادتی است دیرین
دور می دارد تو را از ره نو
رهروان قدیمی راه را آیین خویش ساختند
و به پای آن جان دادند
و ندانستند که جانشان از قبل در رفته بود
من یک آنتی آیین ام !
نمایشگاه
خستگی راه رفتن در ازدحام رو به اضمحلال
ارمغانم ۲ کتاب کوچک شعر از دو نا آشنا
و
۴ لوح از لیلی افشار ... گیتار کلاسیک
همه چیز تغییر کرده است . نمایشگاه .. کتابها .. خودم ..
ما به این موسیقی که کلاسیک نام دارد نیازمندیم
در پوچی و سبکی موسیقی های رایج
و دنیایی که از فلسفه تهی است .
و دوستی مان که به شعر نمی رسد
ما به عشق نیازمندیم
در کشوری که در اخبار ساعت ۱۴ عشق را در دادگاه خانواده به دار می کشند
زیرا جوانانی که نفهم عشق اند به جدایی کشانده شده اند
ما به عشق نیازمندیم
در کشوری که اخبارش اعلام می کند عشق هوس است
و هشدار می دهد که نورزید که آخرش طلاق است !
ما سبک شده ایم . و زندگی مان روی خط صاف امتدادش تا ته دره است
ما به شعر خوب .. به موسیقی خوب و به عشق نیاز داریم
در کشوری که راه به راه ارشاد می شویم تا از آن خط صاف بیرون نزنیم
صراط مستقیم تا هلاکت روح !
دیوار را انسان ساخت
تا زنده بماند .
اما در میان دیوار ها
به عذای مرگ خویش نشست .
در فكر اينم
كه
در فكر يك درخت چه مي گذرد .
دور بايد ريخت
هرچه فكر را از خاطر درخت
شايد فكر فكر درخت خيالي بيش نباشد .
در فكريد ؟
كه چه فكري است در درخت ؟
فكر شما در شماست ؟ كجاست ؟
فكر ها شب ها كجا مي روند ؟
چه فكري است در درخت
كه مرا اينگونه در فكر درخت برده است /
شايد درخت نداند كه فكري در اوست
شايد ندانم كه در فكر فكر درختم !
در چه فكريد ؟
18/1/87