کاش بی هیچ می شد ردپا یی گذشت
از
دیار تو که خسته است از زندگی
نشد که اما شاید
شاید ..
شاید که ما را نبردند به دیار های سبز
سبز اما بود دلت یادت می آید ؟
بودم سبز سبز اما شدم خسته از این همه
شدم زرد زرد اما باز خسته از اما
کاش بشود بشوم رنگ الرنگ و هرچه رنگ و هرچه رنگ است
در این دیار که شد خسته از آواز پریشان وارت
نمی دانم رنگ را کجا فراموش می شود شد
شاید بی بی هیچ رنگ گذشت از بشود از این دیار
در آسمان بی ابر و با ابر و باران و برف و
می گوید کسانی به سمت مراقبه می روند که از دنیای بیرون خسته شده اند . و آنها دو راه پیش رو دارند . یا خودکشی و یا رفتن به درون . می گوید انسان ولرم هرگز به سمت مراقبه نمی رود . او از همین زندگی معمولی نکبتی و خسته کننده لذت می برد و شاید گاهی به دلیل ماه و ستارگان دپرس شود ! اما به هر حال همان ولرم باقی می ماند . یا همان میانه حال .. که سرش به زندگی اش گرم است و به همین ها دلش خوش است .
تا زمانی که هنوز دلمان خوش این زندگی است و به دنبال چیزهایی که نداریم هستیم تا شادی گمشده مان را در آن بیابیم همان انسان ولرم باقی می مانیم . ولرم ها گاه اصلا وقت ندارند که فکر کنند یا سرشان را بخارند . آنها تا شب کار می کنند . بچه دارند . و گاهی چند تا بچه ! می گویند : یکی که باشه بچه لوس میشه ! وقتی دو تا شد خوبه ! و اگر هر دو بچه دختر باشد به دنبال پسر سومی هم می آید . و بدبختانه در اکثر مواقع سومی هم دختر است !
به هر حال آنها وقت ندارند که افسرده شوند . وقت ندارند که بیهودگی این روزمرگی را ببینند .
به همین دلیل است که می گویند مدیتیشن مال پول دارهاست . بودا یک شاهزاده بود .. ماهاویر یک شاهزاده بود . برای خسته شدن از این زندگی باید همه چیز را داشت و همه چیز را تجربه کرد . یک میانه حال می تواند تا آخر عمرش در تجملات باشد و لذت ببرد و دپرس نگردد ! اما شاهزاده ی واقعی به زودی بیهودگی اش را خواهد دید و به سمت بیداری حرکت خواهد کرد .
آزادي ، رهايي از بند باورهاست
بايد اين بندها را پاره كرد
ورنه اين انديشه ي من نيست كه در ذهنم لنگر انداخته
شايد روياي زاهدي پير باشد
و يا روياي فاحشه اي جوان
آزادي ، غرق شدن در ورطه ي فساد نيست
بايد درك كرد
كه هيچكس خودش نيست
همه مان تحت تاثير باورهايي هستيم
باورهايي از آن مردماني قدرتمند
چه خوب چه بد آنها مال من نيستند
ذهنم پر از باورهاي ديگران است
آزادي ، رهايي از دام اين باور هاست .
اعتقاد ، تكيه بر ريسمان دروغين است
اما ترس وجود دارد
ترس از ناشناخته
ترس از فضاي بيكران
پس مي چسبيم به ريسمانهايي كه در ذهنمان گره خورده اند
آرام مي شويم ..
ذكر .. مانترا .. انديشيدن به قدرت برتر مهربان !
آرام مي شويم ..
اما حتا آرامشمان نيز دروغين است ..
بايد اين بندها را پاره كرد
آزادي ، رهايي از نفوذگران قدرتمند است
آنان كه ما را هيپنوتيزم كرده اند
و ما برده ي عقايد آنهاييم .
بايد درك كرد
پيروي را ..
به راه خويش برويد !
و مهم نيست كه به كجا مي رويد و چگونه مي رويد ..
فقط به راه خويش برويد .
نوري باشيد فرا روي خويش ..
بايد درك كرد
آزادي را ..

نه ، تو نمي تواني عشق بورزي .
براي ديدنت بايد از ميان ديوارها بگذرم ..
اما اين ديوارهاي توست .
تو بايد بگذري .
نه ، تو نمي تواني عشق بورزي .
نه ، تو نمي تواني در برابرم برهنه شوي
زيرا هزاران رخت نامرئي تو را پوشانده اند
من اما هيچ ندارم
برهنه ام
برهنه از تمام مذاهب و باورها
نه ، تو نمي تواني عشق بورزي .
تو نمي داني عشق چيست
زيرا عشق را براي تو تعريف كرده اند .
تو نمي داني خدا كيست
زيرا خدا را برايت تعريف كرده اند .
برهنه شو
از تعاريف ..
برهنه شو از باورها
از عقايد هزاران ساله .
من نمي توانم تو را لمس كنم
ديوارهاي بسياري تو را حبس كرده اند .
نه ، تو نمي تواني برهنه شوي .
نه ، تو نمي تواني عشق بورزي .
تو سرشار از آينده ي موهومي
پر از آرزوهاي نفس سركش
توهمي از پي توهمي ديگر
قانوني از پي قانوني ديگر
فريبهاي متوالي ذهن
نه ، تو نمي تواني برهنه شوي
تو سرشار از آن خود خودخواهي
آن خود نقاشي شده را دور بيانداز
شايد بتواني ببيني مرا
كه برهنه در برابرت ايستاده ام .
نه ، تو نمي تواني ببيني .
نه ، تو نمي تواني عشق بورزي .
تو خدا را در جايي مي جويي كه نيست
تو محبوس ذهن خويشي
نمي تواني پرواز كني .
نه ، تو نمي تواني برهنه شوي .
من اما برهنه ام .
27/10/86
تمامی تلاش ذهن این است که تو را از خودت دور کند .
به همین دلیل انواع امید ها و آرزو ها و امیال و اهداف را به وجود می آورد تا تو با خود درونت ارتباط برقرار نکنی . زیرا این ارتباط نابودی ذهن را به همراه دارد .
تمامی فعالیتهای روزمره ی تو برای فرار از تنهایی است .
..
وقتی بی حوصله ای ..عمیقا در خودت فرو رو . به آرامی دراز بکش و هیچ کاری نکن .
بی حوصلگی بازی ذهن است . به این بازی آگاه شو .
ما هميشه از تنهايي فراري هستيم و از آن مي ترسيم . زيرا تنها بودن ما را دچار نگراني ، نا امني و اضطراب مي كند . حال مي خواهيم تنهايي مان را با وابستگي هايمان عوض كنيم . به همين دليل درگير عشق ديگران مي شويم . اصولا با اين تصور كه زيباست و من عاشق قد و قامت و زيبايي يا ... شده ام . اما اين حقيقت نيست ، بلكه عكس اين داستان است : شما به دام عشق مي افتيد ، زيرا نمي توانيد تنها بمانيد و آگاهانه خود را گرفتار مي كنيد . شما به هر طريقي شده از تنهايي اجتناب مي كنيد . كساني نيز هستند كه به دام عشق زن يا مردي نمي افتند ، بلكه به دام عشق پول مي افتند . عاشق قدرت پول مي شوند و مي خواهند از طريق آن سياستمدار شوند كه آن هم نوعي دوري از تنهايي است . اگر عميقا به خود و ديگران نگاه كنيد ، متوجه مي شويد كه تمامي فعاليت هايتان به علت ترس از تنهايي است ؛ ولي بهانه هاي گريز از تنهايي ، بسيار است .
اشو