تبليغاتX
یک فنجان چای
 

بودا را دیدم

       پیوسته در سکون

  با خود گفتم از جهان کناره گرفتن ساده است

                 بی هیچ آرزویی .. رنجی

                        بی هیچ تلاشی ..

در سکوت این هیمالیای بکر نشستن ساده ترین کار دنیاست

و .... گذشتم .

    شب خواب مرا در ربود

           در آسمان او را دیدم ازون می بافت !

            در کوچه های فقیر بمبئی پیاده روزی رسان بود

در هارلم فرشته ای بود در حال نجات زنی از چنگال شیطان

        در افغانستان مین خنثی می کرد .

بیدار شدم

   بودا را دیدم

         نشسته در سکون

                    چشمانش را گشود و

                                              لبخند زد .

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:19 توسط حامد |

 

ساده است

کافی است چشمانت را ببندی

 .

.

.

            

just to be

just to be nowhere or now here

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 19:58 توسط حامد |

 

عمر آدمی را حدی است و دریای دانش بی کرانه . عمر محدود را به پیمودن دانش نا محدود نهادن کاری است مهلک و تصور آن که فرد به مقام دانایی نائل آید نیز . انجام کار نیک را دست از نام بشوی و در کار ناپسند سرزنش دیگران را چشم پوش . راه میانه برترین راه هاست . زین طریق تن خویش را با عناصر بنیادین همنوا کرده نگهبانی نموده حیات خویش پاسبانی کرده به خدمت والدین خویش پرداخته و به گستره ی زیستن نگاهی عمیق خواهی داشت .

چوانگ تزو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:32 توسط حامد |

 

بودای دیگری این بار در پاکستان فرو ریخت ..

بوداهای زمین دارند کم می شوند ..

پس بودا شوید !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 12:27 توسط حامد |

آزاده ..

تابستان امسال دو بار به سبلان رفتم . بار اول فقط تا پناهگاه رفتم . مشکل جسمانی نداشتم . فقط تمام میل و انگیزه ام برای فتح قله از بین رفته بود . همین حضور من در فضای کوهستان به اندازه ی کافی برام لذت بخش بود . حاضر نبودم به خاطر لذت فتح قله رنج بالا رفتن رو به جان بخرم . برام مهم نبود که قله رو فتح کنم یا نه . برام بودن در قله با بودن در دره یکی بود ..

اما یک ماه بعد دوباره این همه راه رو کوبیدم تا این بار قله رو فتح کنم . احساس می کردم کاری رو ناتموم گذاشتم . این بار به قله رسیدم اما برای اولین بار طوری بالا رفتم که بتونم از کل این صعود لذت ببرم . برای اولین بار به قلبم اجازه ندادم که به تپش بیفته . می دونی که قله های مرتفع قلب رو به تپش وا می دارند . یعنی در کل همه چیز رو به خودم آسون گرفتم . با همه ی اینها در درونم می دونستم که این بار دوم رفتن کار جالبی نبود ..بیشتر یک جور حرکت نفسانی بود که به بقیه نشون بدم که آره من می تونم باز هم قله رو فتح کنم .

حامد .. !

منظورم از پست قبلی این بود که ما آدمها برای رسیدن به خوشبختی رنج زیادی می کشیم و آخر هم بهش نمی رسیم . انسانها نمی دونند که تا وقتی که خودشون هستند نمی تونند به خوشبختی برسند . من مانع رسیدن به خوشبختیه . تا تو هستی رنج هم هست . نباش تا رنج هم نباشه . منظور از نبودن .. نبودن نفسه . وقتی نفسی نباشه تو با کل هستی یگانه میشی و این سرور و شادی مطلقه . و این خوشبختی واقعیه .

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 18:56 توسط حامد |

 

رنج و لذت ارتباط مستقیم با هم دارند .

پاتانجلی می گوید باید از هر دو گذشت . شاید اگر فقط می گفت که از لذت بگذرید زیاد عجیب نبود . اما او می گوید از لذت و درد بگذرید . این گفته بسیار عمیق است . اکثر قدیسان از لذت می گذرند اما رنج را جایگزین لذت می کنند . آنها از رنج لذت می برند . درد و لذت با هم اند . شما نمی توانید بدون درد کشیدن لذت ببرید . شما از سکس لذت می برید اما صبح روز بعد از سردرد و کمر درد و کمبود انرژی رنج می کشید !

به دنبال شادی باشید نه لذت . فرق میان این دو چیست ؟ شما یک ماشین زیبا می بینید و از دیدنش شاد می شوید . اما اگر خواسته ی داشتن آن ماشین در شما باشد آن لذت است . یعنی شما می خواهید آن را برای همیشه داشته باشید . لذت نفسانی است . اما شادی به روح مربوط است . هرچه بیشتر به دنبال لذت بردن باشید بیشتر رنج خواهید کشید . از لذت بگذرید .. و از درد نیز . درد نیز نوع دیگری از لذت است . درد و لذت شما را به بدن می چسبانند . شما بدن نیستید .

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 19:0 توسط حامد |

 

مي تواني چشمانت را ببندي و ادامه دهي .

مي تواني در اين تكرار زيبا فرو روي

و در اين بيهودگي لذت ببري .

خوب است . همه همين گونه اند . ادامه مي دهند .

دنيا پر از كپي شده است .

اصل كمياب است .

تو هم بر اين توهم ادامه بده ..بگذار ادامه يابد .

بگذار چشمانت بسته بمانند .

اتفاق مهمي نخواهد افتاد . چيز مهمي نيست .

تو مي داني . همه همين گونه اند .

اما آن همه به حقيقت دست نيافته اند .

اگر حقيقت را مي خواهي

بايد چشمانت را باز كني .

اصل حقيقت است .. كپي را بسوزان !
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 21:20 توسط حامد |

 

آن بودا نبود کز شرم فرو ریخت

  تیرهای طالبان در هیچ فرو رفتند

                 بودایی آنجا نبود .

   در آن هنگامه که بودا داشت از شرم فرو می ریخت

                     در کنارش بودم

        نه فرو ریخت

                         نه شرمگین شد

       نعره ای زد و

                           خندید !

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:34 توسط حامد |