تبليغاتX
یک فنجان چای
 

سکوت راهب

  رقص یاسمن و شادی باد

    موسیقی ابر و بارش مهر

      جشن زندگی در اکنون

        درون خالی و ذهن نابود

          فوران عشق از دل آگاهی

           رشد انسان بر فراز کوهستان

            خنده ی درخت جوان و

                لبخند درخت پیر

                               راهب سکوت .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 14:39 توسط حامد |

 

انسان خسته است . می دود . مبارزه می کند . نمی داند اینجا چه می کند . آنچه را که دیگران به او دیکته می کنند می پذیرد . و دیگران همان رهبران احمق انسانیت اند که این وضعیت را به وجود آورده اند . در دنیای زیبایی زندگی نمی کنیم . اما همچنان بر این تباهی پای می فشاریم . در عمق می دانیم که همه اش پوچ و تو خالی است . اما شهامت می خواهد . اگر خودت باشی دیگران تو را زیر فشار خواهند گذاشت . جامعه یک برده ی با ادب می خواهد . درس بخوان .. مدرک بگیر .. شغل خوبی پیدا کن .. و ازدواج کن .. بچه دار شو .. بچه ات را تربیت کن و آنگاه بمیر ! این زندگی تو است . بهشت را هم با نمازهای روزانه و روزه های رمضان از خدا خریده ای . این جهان گذرا است . فقط به بهشت بیندیش که ابدی است .. زیبا رویان طلایی و همیشه جوان در انتظار تو اند . رودهای شراب جاری است . می توانی در آنها شنا کنی . اما اینجا نه ! لطفا مودب باش ! اینجا یا آنجا ؟ آیا مکان یا زمان اهمیت دارد ؟ تو را سر کار گذاشته اند انسان !

بهشت برای بردگان با ادب است ..

لطفا مودب باشید .

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 23:28 توسط حامد |

 

بدو بدو بدو

تو کنکور قبول میشی

بدو بدو بدو

تو پولدار میشی

بدو بدو

تو با یه زن ( مرد ! ) خوشگل ازدواج می کنی

بدو بدو

یه خونه میگیری تو نیاورون

بدو بدو

یه مغازه تو بازار

بدو

میری اروپا ..آمریکا .. جزایر باهاما

بدو بدو

آخ ! مُردم !

+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 19:13 توسط حامد |