تبليغاتX
یک فنجان چای
 

شعری از حامد که از ارشاد مجوز نتوانست بگیرد ! :

 

من از فلسفه بيزارم

      از آداب و رسوم ، از اعتقادات نياكان در خاك پوسيده

           از كلمات آيين هاي مرده .

من از مكاتب بيزارم

           من از آنها كه نمي گذارند تو را خوب بنگرم ،

                                                               بيزارم .

بگذار خوب نگاهت كنم

 بگذار با ديدنت به ياد هيچ واژه اي نيفتم

  بگذار اولين انساني باشم كه تو را مي نگرد

                                                      و آخرين .

چرا كه مي دانم هيچ كس تو را نديده است

   و هيچ كس هيچ چيز را نديده است

          و جهان در توهم واقعيت جايي را نمي بيند .

                                                            بگذار خوب نگاهت كنم ..

                                                             بگذار خوب نگاهت كنم ..

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 16:11 توسط حامد |

 

سلام !

امروز صبح كتاب آينده ي طلايي اشو را برداشتم تا بعد از مدتها دوباره نگاهي به آن بيندازم . اما چيزي كه توجه مرا به خود جلب نمود ؛ پيشگفتار ناشر بود . ناشر انتشارات فردوس . بدون نام ! آقاي ناشر و يا شايد خانم ناشر ! ، در پيشگفتاري كه ارائه فرموده اند اشو را به باد انتقاد گرفته اند . پيشگفتار ناشر را در زير مي آورم . واژگان درون پرانتز از اينجانب مي باشد :

 

پيشگفتار ناشر

شبه قاره ي هند سرزميني كهن است ، كه تجربه هاي تلخ پنج قاره ي جهان و كل تاريخ بشريت ( ! ) را يكجا بر دوش مي كشد ؛ سرزميني كه كالبد آن از بي عدالتي ، فقر ، نابرابري ، استعمار ، خرافه پرستي ، انفجار جمعيت ، اختلاف طبقاتي ، تبعيض جنسي و نژادي ، تفرقه هاي سياسي و كشمكش هاي مذهبي ، قومي و نژادي سخت بيمار است .

مردم از شدت فقر به فحشاء ، خودكشي ، بچه كشي ، فروش اعضاي بدن ، فروش كودكان و همسران و سقط جنين پناه برده اند .

در اين سرزمين ، فقر حرمت خانواده ، روابط زناشويي و حتي زندگي را از بين برده است . ( ناشر همه ي اينها را براي اين گفته تا بتواند از آن نتيجه گيري شخصي خود را بكند .. در ادامه متوجه خواهيد شد . )

و اشو در اين آشفته بازار چشم به جهان گشوده و تا چشم باز كرده ، دنيا را از پشت همين عينك تيره و تار ( آنان كه اشو خوان هستند مي دانند كه اشو يكي از مثبت انديش ترين انسانهاي روزگار ماست ) ديده و به سبب اضطرار و وخامت همين اوضاع ، از هر آشي ملاقه يي برگرفته و بر سر سفره ي  آيندگان نهاده است . ( و جناب ناشر اينگونه به اشو حمله مي كند . پرسشي از ايشان دارم : اگر موافق سخنان اشو نيستيد چرا كتاب او را چاپ و روانه ي بازار مي كنيد تا جوانان اسلام ناب محمدي منحرف شوند ! ؟ شايد فقط به خاطر پر كردن جيب خودتان .. ) در واقع ، آينده يي كه او براي بشريت ترسيم مي كند ، ملغمه يي از فلزات پر بها و كم بها با روكشي از طلاست . ( ! )

كافي است دردي را كه قلبش را مي فشرد ، درك كنيد و به او حق دهيد كه ناخواسته با برخي رهنمودهاي خويش آيندگان را از سياهچال به چاهي طلايي – چاهي دست ساخته ي خود بشر – سوق دهد . ( اين هم توجيه ايشان براي چاپ كتاب ! )

افسوس ( ! ) اين عارف بزرگ با اسلام ناب آشنا نبود ، كه اگر با علي ع ، اين اسوه ي عدل و داد ، اين بنده ي رها از تمامي قيود و بردگي مأنوس مي بود ، الحق مسلماني ناب گشته و به صفوف عاشقان سينه چاك امام زمان عج مي پيوست . ( افسوس يكي از سربازان امام زمان كم شد ! پاپ حق دارد كه اسلام را مذهب خون و شمشير بنامد . ما همه عاشقيم ! عاشق او تا بيايد و ما را از ظلم برهاند ! گويند از كشتار او زمين در خون غرق خواهد شد !!! )

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:4 توسط حامد |

 

در « كوگامي »

در برابر « اتونو »

تك درخت كاجي قرار دارد ؛

كه بي شك در طول نسل هاي متوالي ؛

با وقار شگفت انگيزي در آنجا ايستاده است !

هنگام صبح

از كنار آن مي گذرم ؛

و شب هنگام

زير آن مي ايستم ،

و به اين درخت كاج تنها

خيره مي شوم

هرگز خسته نمي شوم

از تماشاي اين تك درخت كاج .

 

ريو كوان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 13:41 توسط حامد |

 

اینجا مدرسه نیست !

میدان مبارزه حتا نیست ..

میدان بازی است !

برد و باخت مهم نیست اما ..

نفس تو آسیب خواهد دید اگر ببازی .. پس ابتدا بباز . آنقدر بباز تا نفست را نیز ببازی .

بعد از آنکه نفست را باختی حال می توان سرخوشانه بازی کرد ..

حال می توانی پیروز شوی اما نه برای باد کردن آن نفس بلکه برای شادی

برای شادی روح ..

باختن مهم نیست اما بردن زیبایی دل انگیزی دارد .

می توانی انتخاب کنی ..

او که از باخت ناراحت نمی شود و از پیروزی خوشحال نمی شود .. تنها اوست که برنده ی واقعی است .

برد و باخت اهمیتی ندارند . زندگی بازی است . به راحتی می توان باخت و خندید . و به راحتی می توان برد و خندید .

می توانی انتخاب کنی .. کسی که می داند همه چیز یک بازی است .. پس مبارزه می کند تا ببرد زیرا اینگونه دلپذیر است .. اما برای کسی که مبارزه می کند باختن مهم نیست .

برای استاد غم و شادی تفاوتی ندارند اما او همیشه شادی را بر می گزیند !

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 1:42 توسط حامد |

 

نه آمدنی است

نه رفتنی

پس راز همه ی این تکرار ها چیست ؟

از آسمان به خودت نگاه کن !

می دویم صبح تا شب

می کپیم شب تا صبح !

همان کارهای همیشگی ..

آموخته ایم از دیگران که چه باید بکنیم .

ربات !

نه کسی متولد شده

نه خواهد شد .

هیچکس اینجا نیست .

تو در توهم جمعیتی !

شادی ؟

شادی از اینکه در توهم آرزوهای پوچ به سر می بری ؟

شادی از اینکه همان آرزوهای هزاران ساله

همان افتخارات پوچ گله های انسانی را با خود به همراه داری ؟

من از شکل انسانی خود خواهم گذشت

چرا که می دانم انسان نیستم .

انسان توهم بزرگ هستی است !

هنوز هم شادی ؟

یادت باشد

هیچگاه آن گونه نزی که انگار میهمان همیشگی زمینی !

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:5 توسط حامد |

 

فقط و فقط يك فنجان چاي

     مرا به آسمان خواهد برد

فقط يك نفس عميق

       يك كرشمه از تو

      مرا به آسمان خواهد برد

فقط يك موسيقي الاهي

     يك سايه ي درخت

    مرا به آسمان خواهد برد

من اما در آسمان نخواهم ماند

فقط و فقط يك فنجان چاي

     مرا به زمين بازخواهد گرداند .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 22:49 توسط حامد |