تبليغاتX
یک فنجان چای
 

براي اهل معرفت شدن بايد جنگاور بود ، و نه كودكي نالان . انسان بايد بدون تسليم شدن ، بدون شكايت ، و بدون عقب نشيني تا آنجا بستيزد كه ببيند – تنها براي اينكه بداند كه هيچ چيز مهم نيست .

دون خوان

ریشه ی گیاه جین سنگ

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 20:6 توسط حامد |

 

آيا او را نمي بيني ؟

آن خردمند را ، پيوسته آسوده ، همواره ساكن .

از توهم نمي گريزد

به جستجوي آن به اصطلاح حقيقت نيست .

جهل در ذات بوداست .

پيكر غير واقعي و وهمي ما ، همان پيكر جهان است .

بيرون راندن همه چيز و چسبيدن به هيچ

هر دو يك بيماري هستند .

همچون افكندن خود در آتش

براي اجتناب از غرق شدن .

وقتي پرسيدند : « دين تو چيست ؟ »

گفتم : « نيروي ماكانيا ،

كه گاه تأييد مي كند و گاه مردود مي دارد .

فراتر از خرد آدمي است ،

گاه موافق با عقل است ، گاه عليه آن .

آسمانها آغاز و پايان آن را نمي شناسند . »

 

يوكو دايشي

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 21:54 توسط حامد |

من مرده ام !

بیایید مرگم را جشن بگیرید ..

یک سال گذشت و میلیونها سال از مرگم ...

خاک بریز . دستانت را در خاک فرو کن و یک مشت خاک بر چهره ام بریز . فاتحه نخوانید چرا که فاتحه تان را نخوانده ام ! سنگ قبرم از جنس سایه ی درخت کاج باشد لطفا ! اما هیچ ننویسید رویش .

من می خواهم مرگم را جشن بگیرم .

شاد باشید آقایان .. خانمها و تمام آنان که روح ندارند !

من را به خاک بسپار تا در آن خاک مقدس مورچگان را به تغذیه بنشیند .

خداوندا این بازی ات مرا خوش نمی آید . برو سر کوچه تون بازی کن !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 23:21 توسط حامد |

 

سلام ! کتابم برای مجوز رفته ارشاد . گفتند که ۲ تا از شعر ها باید حذف بشه ! یکی از شعرهای حذف شده و ممنوع ! و غیر قابل چاپ رو میزارم اینجا . حالشو ببرید !

 

 

شبي است چنان تاريك

                 كز غبار ره بر جا مانده نيست حتي ذره اي پيدا

             آشنايان نور همه رفته

                                     و آنان كه مانده اند پيامبر تاريكي اند

نمي دانم از بر كدامين لحظه آوازم طلوع كرد

              بدان سان كه خورشيد

                      بي نغمه ي پرندگان صبحگاهي

                                             نيست هرگز به دنبال طلوع .

من اما مي دانم كه نه طلوعي هست نه غروبي .

راز روشنايي و تاريكي چيزي جز گردش زمين نبود

           گردش چرخ

                      فصلها ، روزان و شبان بي سر انجام

                بي معنايي شايسته و بايسته ي فلاسفه ي بزرگ !

               مي آيند و مي روند ..

        شبي است چنان تاريك

                               كه ماه شرمگين از تاريكي خويش است

                                   توان نماياندن ندارد

                                        در گوشه اي كز كرده

                                                                آرام

                                                                  آواي مرا مي خواند .

من اما نه در بند ماه و خورشيد

                           نه در آسمان بي كران ..

                 نمي دانم آيا خداي ديگري هست ؟

      چنان مجذوب تنهايي خويشم

                             كه خدا را از ياد برده ام

                                                 شايد مفهوم خدا را .

 مي دانم مي دانم

                 كه ساليان بسيار در گوشم خوانديد كه اين گونه است و

                 آن گونه است و باران اين گونه تشكيل مي شود و ..

                   اي معلمان جهل

                          كه در كار انباشت خزعبلات در جان آرام كودكانيد

                                  ديري است عصيان كرده ام

                                   و ديگر هيچ گوشي براي شما در من نمانده است .

كاش فرزانگان قديم

                      معلمان امروز ما بودند .

   شبي است چنان تاريك

                         كه پيامبران به وعظ تاريكي نشسته اند .

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 19:31 توسط حامد |

همه به دنبال آرزوها ی خود هستید . وقت ندارید . خودتان را فراموش کرده اید . در پیرامون زندگی می کنید . نا امید می شوید . خسته و افسرده . لحظه ای غمگین . لحظه ای شاد . نمی دانید چه می خواهید . به دنبال رفاه بیشتر به مرگ خویش نزدیکتر می شوید . اما هیچگاه شاد نیستید . شادی هایتان مقطعی و سطحی است . آرامش ندارید . ذهنتان درگیر است . فکر می کنید آدم مهمی هستید ! هیچگاه از آسمان به خود نگاه نکرده اید . نمی دانید که ذره ای حتی نیستید . خدای من ! چقدر تو مغرور و خودخواهی .. چقدر چشمانت کور و گوشهایت کر اند .

آسان گیر و آسوده باش . از هیچ تا هیچ هیاهو راه نینداز !

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 21:9 توسط حامد |

 

واژه ها با واژه ها متفاوت اند . واژه های تو همان واژه های مرا معنا نمی دهند . واژه ی عشق برای تو معنی ای دارد و برای من معنی دیگری و همینطور تا به آخر . پس چگونه می توانیم با هم سخن بگوییم و بفهمیم همدیگر را . واژه ها ما را به هم نمی رسانند . زبان اختراع آدمهایی است که روح را فراموش کردند و باطن خویش را گم ..

زبان تو را به روح نمی رساند . زبان نمی تواند ما را به هم بشناساند .

پیشنهاد : در هنگام خواستگاری فرصتی می دهند ! تا با دختر مورد علاق ی خود نیم ساعتی ! ! به گفتگو بنشینید . نظر من نشستن در سکوت است . بهترین لحظه برای مراقبه ! از میان سکوت می توان به درکی رسید که از میان میلیونها واژه نمی توان رسید .

پرسش ! : چه کسی می داند ازدواج درونی چیست ؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:12 توسط حامد |

 

دیندار حقیقی کسی است که می تواند با یک درخت حرف بزند .

دیندار حقیقی کسی است که بتواند یک درخت را در آغوش بکشد .

دیندار حقیقی کسی است که خدا را در قلبش به ستایش بنشیند .

دیندار حقیقی کسی است که دنیا را همانگونه که هست می پذیرد .

دیندار حقیقی کسی است که همیشه نفر آخر است .

دیندار حقیقی به دنبال رقابت نیست .

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 11:38 توسط حامد |

 

 

دين بر پايه ي عقيده يا ايمان قرار ندارد : دين بر پايه ي بهت قرار دارد ، بر پايه ي حيرت قرار دارد . دين بر رمز و رازي استوار است كه پيرامون توست . براي اينكه آن را احساس كني ، از وجودش با خبر شوي و آن را ببيني ، چشمهايت را باز كن و غبار ادوار را كنار بزن ، آيينه ات را پاك كن ! و ببين چه زيبايي اي تو را احاطه كرده ، چه عظمت خارق العاده اي مدام بر درهاي تو مي كوبد . چرا با چشمان بسته نشسته اي ؟ چرا ماتم گرفته اي ؟ چرا نمي تواني آواز سر بدهي ؟ و چرا نمي تواني بخندي ؟

 

osho

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 11:3 توسط حامد |

 

دلم براي همه تان تنگ خواهد شد اما خواهد گذشت . لحظات آشنا بسيارند . بارها و بارها تكرار كرده ايم . و باز هم در دام فرو مي غلتيم . هميشه همين بوده . آسمان همان آسمان و خورشيد همان خورشيد . شايد فقط مغزمان بزرگتر شده باشد !

دلم براي همه مان تنگ خواهد شد . بيهوده مي گذرد . آنقدر بيهوده كه ..

بي هيچ شادي اي . در رخوت ماده روح را به زنجير بسته ايم .

و هيچ انرژي اي در ما براي برخاستن نيست .

همه را در كوير سوزان به باد داده ايم ..

 

اما ديگر دلم تنگ نيست . نه ديگر روياي عشقي افلاطوني .. چرا كه افلاطون ها مرده اند . چرا كه هيچ عشقي در من نبوده تا به اينك . همه بازي زيبايي و دلبستگي و فرار از تنهايي ها . همه ترس از تنها ماندن و همه بي حوصلگي و كسالت .

دلم ديگر تنگ نيست . ديگر به دنبال عشق چشمها را نمي جويد . ديگر نمي خواهم شاهد دو بي حوصله در كنار هم باشم .

من در پي ازدواج دروني ام !

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 20:50 توسط حامد |

تجربه ي دراز ما نشان مي دهد كه پيش گرفتن زندگي اي پرهيزكارانه ، در پيوند با كساني كه پختگي بسنده دارند ، مي تواند مايه ي پديد آمدن و انباشته گرديدن چنان نيروي زندگاني سرشاري در فرد گردد كه چنانچه درست به كار آيد و آگاهانه هدايت گردد ، بيماري هاي سالها ماندگار او ناگهان بهبودي يافته و آثار روان پريشي هاي جدي او از ميان برداشته شوند . نيروي تمركز فرد تا اندازه اي دور از چشمداشت افزايش پيدا كرده و شخص آغاز مي كند با بدني سرشار از نيروي زندگي ، نيروي القاگري به دست آورد . بارها توانسته ايم شاهد آن باشيم كه يوگيان سفيد موي از راه چشم پوشي از شهوات رنگ موي آغازين خود را بازيافته و چروك لثه ها و ديگر نشانه هاي پيري كه امروزه بيش از اندازه زود در انسانها نمايان مي گردند ، از سيماي شان رخت بربسته و حتا برخي توانسته اند بار ديگر بدون عينك كتاب بخوانند .

چنانچه انساني نيروي جنسي اش را به گونه ي درست دگرديسي بخشد ، مي تواند بي گمان باشد كه با گذشت زمان ، دير يا زود ، از سودمندي نيروهاي روحاني بالاتر بهره مند خواهد گشت . انسان ناگهان پي به استعدادهايي مي برد كه هرگز گمان نمي كرده درونش بوده باشند . اين استعدادها از پيش درون او – هم چنان كه در همه ي انسانها – بوده اند ، اما هنوز حالتي نهفته داشته اند . هنگامي كه در برابر نيروهاي جنسي سدي به پا كنيم ، انباشته مي شوند و در آغاز ، تنش و نا آسودگي پديد مي آورند . اما ، چنانچه با همه ي اينها استوار مانيم ، اين نيروها در پي راههاي تازه اي مي گردند و ما توانايي آن را پيدا مي كنيم كه اندك اندك آنها را به نيروهايي بالاتر دگرگون سازيم . نيروي جنسي به بالا هدايت شده ، پيش از هر چيز ، غده هاي ترشح كننده را برانگيخته ساخته و بدين گونه ، به بدن شادابي و نيرو مي بخشد ! سپس مراكز عصبي بالاتري را بيدار مي كند كه تا پيش از اين زمان ، تنها مي توانستند نيروهاي آفريننده ي موجود اما نهفته را به چهره ي استعدادهاي گوناگون هويدا سازند . به سخن ديگر ، مراكز عصبي اي كه مي توانستند اين استعدادها را نمايان سازند ، پيش از اين زمان تاب بايسته را نداشته و در خمودگي به سر مي بردند .

 

انرژي جنسي و يوگا – نوشته ي اليزابت هايچ – ترجمه ي فرامرز جواهري نيا

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 12:50 توسط حامد |