براي اهل معرفت شدن بايد جنگاور بود ، و نه كودكي نالان . انسان بايد بدون تسليم شدن ، بدون شكايت ، و بدون عقب نشيني تا آنجا بستيزد كه ببيند – تنها براي اينكه بداند كه هيچ چيز مهم نيست .
دون خوان
ریشه ی گیاه جین سنگ
آيا او را نمي بيني ؟
آن خردمند را ، پيوسته آسوده ، همواره ساكن .
از توهم نمي گريزد
به جستجوي آن به اصطلاح حقيقت نيست .
جهل در ذات بوداست .
پيكر غير واقعي و وهمي ما ، همان پيكر جهان است .
بيرون راندن همه چيز و چسبيدن به هيچ
هر دو يك بيماري هستند .
همچون افكندن خود در آتش
براي اجتناب از غرق شدن .
وقتي پرسيدند : « دين تو چيست ؟ »
گفتم : « نيروي ماكانيا ،
كه گاه تأييد مي كند و گاه مردود مي دارد .
فراتر از خرد آدمي است ،
گاه موافق با عقل است ، گاه عليه آن .
آسمانها آغاز و پايان آن را نمي شناسند . »
يوكو دايشي
بیایید مرگم را جشن بگیرید ..
یک سال گذشت و میلیونها سال از مرگم ...
خاک بریز . دستانت را در خاک فرو کن و یک مشت خاک بر چهره ام بریز . فاتحه نخوانید چرا که فاتحه تان را نخوانده ام ! سنگ قبرم از جنس سایه ی درخت کاج باشد لطفا ! اما هیچ ننویسید رویش .
من می خواهم مرگم را جشن بگیرم .
شاد باشید آقایان .. خانمها و تمام آنان که روح ندارند !
من را به خاک بسپار تا در آن خاک مقدس مورچگان را به تغذیه بنشیند .
خداوندا این بازی ات مرا خوش نمی آید . برو سر کوچه تون بازی کن !
سلام ! کتابم برای مجوز رفته ارشاد . گفتند که ۲ تا از شعر ها باید حذف بشه ! یکی از شعرهای حذف شده و ممنوع ! و غیر قابل چاپ رو میزارم اینجا . حالشو ببرید !
شبي است چنان تاريك
كز غبار ره بر جا مانده نيست حتي ذره اي پيدا
آشنايان نور همه رفته
و آنان كه مانده اند پيامبر تاريكي اند
نمي دانم از بر كدامين لحظه آوازم طلوع كرد
بدان سان كه خورشيد
بي نغمه ي پرندگان صبحگاهي
نيست هرگز به دنبال طلوع .
من اما مي دانم كه نه طلوعي هست نه غروبي .
راز روشنايي و تاريكي چيزي جز گردش زمين نبود
گردش چرخ
فصلها ، روزان و شبان بي سر انجام
بي معنايي شايسته و بايسته ي فلاسفه ي بزرگ !
مي آيند و مي روند ..
شبي است چنان تاريك
كه ماه شرمگين از تاريكي خويش است
توان نماياندن ندارد
در گوشه اي كز كرده
آرام
آواي مرا مي خواند .
من اما نه در بند ماه و خورشيد
نه در آسمان بي كران ..
نمي دانم آيا خداي ديگري هست ؟
چنان مجذوب تنهايي خويشم
كه خدا را از ياد برده ام
شايد مفهوم خدا را .
مي دانم مي دانم
كه ساليان بسيار در گوشم خوانديد كه اين گونه است و
آن گونه است و باران اين گونه تشكيل مي شود و ..
اي معلمان جهل
كه در كار انباشت خزعبلات در جان آرام كودكانيد
ديري است عصيان كرده ام
و ديگر هيچ گوشي براي شما در من نمانده است .
كاش فرزانگان قديم
معلمان امروز ما بودند .
شبي است چنان تاريك
كه پيامبران به وعظ تاريكي نشسته اند .
آسان گیر و آسوده باش . از هیچ تا هیچ هیاهو راه نینداز !
واژه ها با واژه ها متفاوت اند . واژه های تو همان واژه های مرا معنا نمی دهند . واژه ی عشق برای تو معنی ای دارد و برای من معنی دیگری و همینطور تا به آخر . پس چگونه می توانیم با هم سخن بگوییم و بفهمیم همدیگر را . واژه ها ما را به هم نمی رسانند . زبان اختراع آدمهایی است که روح را فراموش کردند و باطن خویش را گم ..
زبان تو را به روح نمی رساند . زبان نمی تواند ما را به هم بشناساند .
پیشنهاد : در هنگام خواستگاری فرصتی می دهند ! تا با دختر مورد علاق ی خود نیم ساعتی ! ! به گفتگو بنشینید . نظر من نشستن در سکوت است . بهترین لحظه برای مراقبه ! از میان سکوت می توان به درکی رسید که از میان میلیونها واژه نمی توان رسید .
پرسش ! : چه کسی می داند ازدواج درونی چیست ؟
دیندار حقیقی کسی است که می تواند با یک درخت حرف بزند .
دیندار حقیقی کسی است که بتواند یک درخت را در آغوش بکشد .
دیندار حقیقی کسی است که خدا را در قلبش به ستایش بنشیند .
دیندار حقیقی کسی است که دنیا را همانگونه که هست می پذیرد .
دیندار حقیقی کسی است که همیشه نفر آخر است .
دیندار حقیقی به دنبال رقابت نیست .
دين بر پايه ي عقيده يا ايمان قرار ندارد : دين بر پايه ي بهت قرار دارد ، بر پايه ي حيرت قرار دارد . دين بر رمز و رازي استوار است كه پيرامون توست . براي اينكه آن را احساس كني ، از وجودش با خبر شوي و آن را ببيني ، چشمهايت را باز كن و غبار ادوار را كنار بزن ، آيينه ات را پاك كن ! و ببين چه زيبايي اي تو را احاطه كرده ، چه عظمت خارق العاده اي مدام بر درهاي تو مي كوبد . چرا با چشمان بسته نشسته اي ؟ چرا ماتم گرفته اي ؟ چرا نمي تواني آواز سر بدهي ؟ و چرا نمي تواني بخندي ؟
osho
دلم براي همه تان تنگ خواهد شد اما خواهد گذشت . لحظات آشنا بسيارند . بارها و بارها تكرار كرده ايم . و باز هم در دام فرو مي غلتيم . هميشه همين بوده . آسمان همان آسمان و خورشيد همان خورشيد . شايد فقط مغزمان بزرگتر شده باشد !
دلم براي همه مان تنگ خواهد شد . بيهوده مي گذرد . آنقدر بيهوده كه ..
بي هيچ شادي اي . در رخوت ماده روح را به زنجير بسته ايم .
و هيچ انرژي اي در ما براي برخاستن نيست .
همه را در كوير سوزان به باد داده ايم ..
اما ديگر دلم تنگ نيست . نه ديگر روياي عشقي افلاطوني .. چرا كه افلاطون ها مرده اند . چرا كه هيچ عشقي در من نبوده تا به اينك . همه بازي زيبايي و دلبستگي و فرار از تنهايي ها . همه ترس از تنها ماندن و همه بي حوصلگي و كسالت .
دلم ديگر تنگ نيست . ديگر به دنبال عشق چشمها را نمي جويد . ديگر نمي خواهم شاهد دو بي حوصله در كنار هم باشم .
من در پي ازدواج دروني ام !

تجربه ي دراز ما نشان مي دهد كه پيش گرفتن زندگي اي پرهيزكارانه ، در پيوند با كساني كه پختگي بسنده دارند ، مي تواند مايه ي پديد آمدن و انباشته گرديدن چنان نيروي زندگاني سرشاري در فرد گردد كه چنانچه درست به كار آيد و آگاهانه هدايت گردد ، بيماري هاي سالها ماندگار او ناگهان بهبودي يافته و آثار روان پريشي هاي جدي او از ميان برداشته شوند . نيروي تمركز فرد تا اندازه اي دور از چشمداشت افزايش پيدا كرده و شخص آغاز مي كند با بدني سرشار از نيروي زندگي ، نيروي القاگري به دست آورد . بارها توانسته ايم شاهد آن باشيم كه يوگيان سفيد موي از راه چشم پوشي از شهوات رنگ موي آغازين خود را بازيافته و چروك لثه ها و ديگر نشانه هاي پيري كه امروزه بيش از اندازه زود در انسانها نمايان مي گردند ، از سيماي شان رخت بربسته و حتا برخي توانسته اند بار ديگر بدون عينك كتاب بخوانند .
چنانچه انساني نيروي جنسي اش را به گونه ي درست دگرديسي بخشد ، مي تواند بي گمان باشد كه با گذشت زمان ، دير يا زود ، از سودمندي نيروهاي روحاني بالاتر بهره مند خواهد گشت . انسان ناگهان پي به استعدادهايي مي برد كه هرگز گمان نمي كرده درونش بوده باشند . اين استعدادها از پيش درون او – هم چنان كه در همه ي انسانها – بوده اند ، اما هنوز حالتي نهفته داشته اند . هنگامي كه در برابر نيروهاي جنسي سدي به پا كنيم ، انباشته مي شوند و در آغاز ، تنش و نا آسودگي پديد مي آورند . اما ، چنانچه با همه ي اينها استوار مانيم ، اين نيروها در پي راههاي تازه اي مي گردند و ما توانايي آن را پيدا مي كنيم كه اندك اندك آنها را به نيروهايي بالاتر دگرگون سازيم . نيروي جنسي به بالا هدايت شده ، پيش از هر چيز ، غده هاي ترشح كننده را برانگيخته ساخته و بدين گونه ، به بدن شادابي و نيرو مي بخشد ! سپس مراكز عصبي بالاتري را بيدار مي كند كه تا پيش از اين زمان ، تنها مي توانستند نيروهاي آفريننده ي موجود اما نهفته را به چهره ي استعدادهاي گوناگون هويدا سازند . به سخن ديگر ، مراكز عصبي اي كه مي توانستند اين استعدادها را نمايان سازند ، پيش از اين زمان تاب بايسته را نداشته و در خمودگي به سر مي بردند .
انرژي جنسي و يوگا – نوشته ي اليزابت هايچ – ترجمه ي فرامرز جواهري نيا