سلام !
صبح از خواب بیدار می شوم و می بینم که خورشید جلوتر از من رفته است ! احساسم گم شده است اما قلبم نه .. همین جاست . در کنار تمام وجودم . چیزی که هست و نیست .
گاهی دلم تنگ می شود برای آنان که می شناسم . دوست شان دارم و علاقه ای . شاید روزگاری . و شاید فقط چند لحظه ای . اما تمام وجودم در اکنون است و هیچ در گذشته ام نیست . عشق و خاطره اگر در گذشته باشند پس مرده اند . تمام زندگی در همینک است .
شاید هیچ عشقی نباشد اما قلبم که اینجاست ! شاید فراتر از احساس رفته ام . جایی که جایی برای دلبستگی و وابستگی نیست دیگر .
گاه از من دلگیر می شوند .. اما نمی توانم بازیگر باشم . خودم هستم . نمی توانم خودم نباشم . اگر خودم نباشم انگار که به هستی پشت کرده ام . . .
رنگ ها چشم را کور می کنند .
صداها گوش را کر می کنند .
مزه ها چشایی را کند می کنند .
افکار ذهن را ضعیف می کنند .
آرزوها موجب پژمردن دل می شوند .
فرزانه جهان را مشاهده می کند
و به دید درونی خویش اعتماد می کند .
او اجازه می دهد اتفاقات آن طور که باید رخ دهند .
قلب او همچون آسمان باز و گسترده است .
تائو ت چینگ
آیا می توانید ذهنتان را از پرسه زدن باز دارید
و آن را به یگانگی ابتدایی با هستی باز گردانید ؟
آیا می توانید بدنتان را همانند نوزادان دوباره نرم و انعطاف پذیر کنید ؟
آیا می توانید دید درونی تان را پاک کنید
تا چیزی جز نور نبینید ؟
آیا می توانید دیگران را دوست بدارید
و آنها را بدون تحمیل خواسته های خود راهنمایی کنید ؟
آیا می توانید در برخورد با مسائل مهم و حیاتی زندگی هیچ دخالتی نکنید
و اجازه دهید آنچه باید , رخ بدهد ؟
آیا می توانید از ذهن خود دست بکشید
و بدون دخالت ذهن درک کنید ؟
داشتن بدون احساس مالکیت
عمل کردن بدون انتظار داشتن
و راهنمایی کردن بدون سعی در حکم راندن
فضایل عالی محسوب می شوند .
تائو ت چینگ

نظاره گر طلوع خورشید
شادمانی در راه است .
ام مانه پدمه هوم
به راستی چه کسی پیروز واقعی است ؟
ام مانه پدمه هوم
ام مانه پدمه هوم ..


مرگ تو را نخواهد رهانید ..
همیشه باور کرده ای
آن چه را که گفته اند
لختی نیز بی باور زی
گویی که نه هیچ خدایی بوده
نه هیچ انسانی
تا که فرهنگ و دین و تمدن بزاید ..
لختی بنگر .. نه آن گونه که یادت داده اند
بل آن گونه که خود دوست داری
لختی زی
خند و شاد و گری و داد
بی هیچ باوری
چنان که هیچ نبوده خدایی
انسانی
و تمامی آن ابلهان اندیشه ساز
گر همچو آنان سپری کنی
گو که هیچ نزیسته ای
آن گونه زی که گویی نبوده هیچ خدایی
انسانی
و به یاد بسپار
مرگ تو را نخواهد رهانید ..
دیروز مولانا را دیدم که برای گرفتن مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی خسته و لنگان پله ها را بالا پایین می رفت !
امروز مولانا را دیدم که هنوز موفق به اخذ مجوز نشده بود .. می گویند اشعارش غیر اخلاقی است !
گفتمش حداقل داستان آن خاتون را که خر شهیدش کرد را حذف کن !
گفت : تو ندانی رمز این نقش و نگار
تو ندانی رمز انا الحق به دار

ابرها می آیند
ابرها می روند .
ستاره ها متولد می شوند
ستاره ها می میرند .
کهکشانها خلق می شوند
کهکشانها نابود می شوند .
آسمان اما همان چیزی که هست باقی می ماند ..
تهیا ی بزرگ
بی تغییر .. همچو بودا
شاه شاهان
خدا !