تبليغاتX
یک فنجان چای
 

 من زنی لبنانی بودم .. شوهرم جلوتر رفته بود .. در محاصره ی صهیون ها بودیم . ده دوازده نفر بودیم .. بقیه همگی مرد بودند . با این که مسلح بودیم اما مرگ در یک قدمی مان بود . از ترس می لرزیدم . شروع کردم به تنفس عمیق .. در تنفسم غرق بودم .. ناگهان به پرواز درآمدم .. همه شگفت زده مرا نگاه می کردند .. از آنجا دور شدم .. دور دور ..

من زنی لبنانی بودم .. شوهرم اما نمی دانم چه بر سرش آمد .

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:4 توسط حامد |

 

چرا ناراضی هستید ؟

هیچ کس از بودن دل شاد نیست .. همه به نحوی ناراحت اند . یکی پول ندارد . یکی خانه ندارد . یکی خدا را گم کرده . دیگری دنبال حقیقت می گردد . یکی می خواهد روشن بین شود .. دیگری عشق می خواهد .. رهایی می خواهد ..

هیچ کس در اینک اینجا نیست . یا در گذشته اسیرید یا به آینده می اندیشید .. حتی بعضی ها به دنبال ثبت لحظه ی حال در ذهنشان هستند تا در آینده به عنوان خاطره از آن یاد کرده و در رویا فرو روند . چه کسی زنده است ؟

فقط باشید .. ابتدا بودن را یاد بگیرید .. شما نیستید .. باشید .. خودتان باشید .. .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:38 توسط حامد |

 

مذهب خود زندگی است ..

چیزی ورای زندگی وجود ندارد .

چیزی ورای عشق وجود ندارد .

اگر زندگیت را زیبا و عاشقانه سر کنی , مذهب روی داده است .

پس به دنبال خدا مباش

به دنبال راهی برای زیباتر زیستن باش .

لحظه لحظه ی زندگیت را نیایش کن .

خدا ورای زندگی نیست .

خدا خود زندگی است .

 

حامد ..

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 14:58 توسط حامد |

 

بهتر است بدانید عشق کالا نیست

که برای به دست آوردنش

دور دنیا را بگردید .

 

فضایی مقدس

در قلب هر یک از ما وجود دارد .

این فضا جایگاه عشق است .

osho

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 17:58 توسط حامد |

 

چه آگاهانه و چه نا آگاهانه به یاد داشته باشید

که خداوند در درون شماست .

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 17:42 توسط حامد |

 

همه تلاشتان را به کار گیرید

تا درک کنید که از خدا هستید .

osho

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 22:37 توسط حامد |

رها شو . اي انسان رها كن خود را از بندهاي اين زنجير گراني كه به خود بسته اي . اي ابله ، مگر موجودي خود را اسير خود كرده است ؟ اي اشرف مخلوقات ، تو بيماري ، مريضي . به درمان احتياج داري . يك نسخه برايت مي پيچم . اين نسخه كليد آن قفلهايي است كه به خود بسته اي . اين آزادي است . آزادي از انديشه هاي پوچ خود و ارزشهاي پوچ جامعه .

مدرك دانشگاهي آيا ارزش است ؟ آن انساني كه در مزرعه ي برنج شمال كار مي كند ، انسان نيست ؟ آن كارگري كه در كارخانه كار مي كند ، كم ارزشتر از رهبر ماست ؟ آن جواني كه عاشق است و فقير ، ابله است ؟ اين ارزشهاي پست جامعه ي سرمايه داري است . اگر پول را از صحنه ي زندگي برداريم ، اكثريت انسانها از صحنه ي زندگي خارج خواهند شد . اينها نه تنها ارزش نيستند ، بلكه پوچند و حقير . ارزش واقعي عشق به كودكان يتيم است ، هم نشيني با فقراست ، نيكي به درماندگان است ، سفر با در راه ماندگان است . ما خليفه ي خداوند بر روي زمين مي باشيم نه گرگي كه خليفه ها را بدرد . ارزش ما در نگاه ماست نه در آن چه كه مي نگريم ، ارزش ما در تقديم شاخه گلي به كودك گداست . در باور اين نكته است كه تمامي انسانها شايسته ي احترام اند حتي آن گرگي كه ديگران را مي درد . آري به دزد نيز احترام بگذاريد ، احترام شما او را به راه راست هدايت خواهد كرد . تمامي انسانها با اجازه ي خداوند حق وجود پيدا كرده اند ، چطور ما بي احترامي كنيم به انساني كه خدا آفريده است ؟ تو را نيز خدا آفريده است . اينجا قيامت نيست كه بد را از خوب و خوب را از بد جدا كنيم . اينجا جايي است كه بايد تلاش كنيم خوب باشيم و بدان را نيز خوب كنيم نه اين كه گمراهشان كنيم .

اسفند 78

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 16:24 توسط حامد |

 

آدمی باید خود را دوست بدارد چون مخلوق خداوند است و آدمی یک فرد است .. نباید با دیگران مقایسه شود و چون در جهان بی همتاست و با هیچ کس شباهت کامل ندارد . انسان باید خود را دوست بدارد تا بتواند دیگران را دوست بدارد و این میسر نمی شود مگر با خودشناسی . و با این خودشناسی است که آدمی مردم را خواهد شناخت و توانایی دوست داشتن را خواهد داشت . و از این طریق است که انسان به ماهیت خداوند پی خواهد برد .

اسفند ۱۳۷۵

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 21:19 توسط حامد |

 

سلام !

بنابه اصرار دوستان و بینندگان عزیز ! وبلاگ به فعالیت خود ادامه خواهد داد ..

تصمیم گرفتم سیری در تاریخ بنمایم و نوشته های ده سال پیشم را در اینجا بیاورم ..

پس منتظر نوشته های باستانی مرد فراموش شده ی تاریخ باشید ! ( خودم هم فراموشش کرده بودم ! )

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 16:32 توسط حامد |

 

من خسته ام .

می خواهم کمی استراحت کنم . تا مدتی ترجمه تعطیل است . وبلاگ هم تا اطلاع ثانوی تعطیل است . حرف تازه ای برای گفتن ندارم . دیوارها گوش ندارند !

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 0:50 توسط حامد |

 

خداوند تمام آن چیزی است که وجود دارد ..

  اگر می خواهی باشی .. این مباش و خدا باش .. وگرنه هیچ نخواهی بود جز خدا باز !

    همه خداست !

    اگر آگاهی ات قدر یک جلبک است انتظار بیشتری از تو نمی رود که دریابی ..

    اما اگر می خواهی حقیقت را دریابی .. کافیست بیدار شوی ..و بیداری نیازمند انرژی است . تو هم اینک در حال هدر دادن انرژی هستی .. به طرق مختلف .. با حرف زدن .. با فکر کردن .. با سکس ..

 و آخر این که مجبور نیستید بیدار شوید اگر که نمی خواهید ! کسی مجبورتان نکرده ! به هر حال جلبک هم زیباست .. من دوستش دارم !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 15:30 توسط حامد |

خدایی وجود ندارد ..

 نیازی نیست تا باور کنی ..

  به خودت بنگری خواهی دریافت .

 پس برخیز و به تولد خدا کمک کن .

   ما به خدا نیاز داریم .. خدایی نو ..نه خدایی جبار .. خدایی شاد .

  خدایی که یک حضور است .. یک برکت یافته .

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 20:44 توسط حامد |

 

کتاب می خواندم . سراسر روز را .. همچو دولت آبادی چندین کتاب را با هم در دست خوانش داشتم . روزگاری بود ..

اشو را سال ۷۸ شناختم . و به او چسبیدم . به تمام پرسشهایم پاسخ می داد .. و من شگفت زده بودم . . . تا این که حاکمان جهل تیشه بر ریشه ی آگاهی زدند .. دیگر کتابی نبود ..

به ترجمه نشستم .. منی که زبانم در حد متوسط بود و شاید کمتر .. اما مجبور بودم ! چاره ای نبود .. برای درک زبان .. نیاز به ترجمه داشتم .. دیگران را نیز سهیم کردم ..

قبل از آن با آقای خاتمی آشنا شده بودم .. بهترین مترجم کتابهای اشو .. راز را که می شناسید ؟ .. یکی دو بار از او ترجمه هایش را خریدم .. اما دیگر حیفم آمد پول بدهم ! خودم شروع به ترجمه کردم .. می دانم که اشکالات بسیاری دارد .. و می دانم که این کار من نیست .. شاید دیگر ترجمه نکنم .

دیگر به کتابها مشغول نیستم .. نیازی بدانها ندارم دیگر ..

  ........................................................................... هرگاه که غم می آید و بی حوصلگی .. زیستن چه شگفت انگیز ! شگفت زده می شوم که چگونه این غم آمد و از کجا آمد .. تلنگری بر من که نگاه کن زندگی چه شگفت انگیز .. وه چه زیبا !

 

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 21:54 توسط حامد |

 

ذهن ساحل

               می ماند همیشه

                                       بی واژه ..

       می نویسی دوستت دارم

                و آب آن را می شوید 

                      می برد با خود به اعماق .

         می نویسی دعایی را که ورد زبانت است

                                        می شوید آب .

              می نویسی متنفری از من

                                       می شوید آب .

           می نویسی نام خدا را

               می نویسی شعر سهراب

                     می نویسی عشق مجنون

                         اما

                  می شوید آب

          می برد با خویش به اعماق .

                                    آب می شوید حتی قصرها را .

                                               می ماند تهی

                                                                 همیشه

                                                                          ذهن ساحل ..

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 12:50 توسط حامد |