همچون درخت .. فقط بودن . آرام و ساكت بي هيچ تكاني .
مراقبه ريشه هايت را در زمين مي گستراند و شاخه هايت را به آسمان نزديك مي كند .
بي هيچ گذشته اي .. بي هيچ آينده اي .
ذهني نيست .. پس مرگي نيز نيست .
مراقبه نديدن خويش در آينه است ..

تعدادی از دوستان نظر براین دارند که جدا سازی و تفکیک بین عشق و شهوت بسیار سخت می باشد . اما اشو از جدایی بین این دو نمی گوید . فقط یک انرژی وجود دارد . همان انرژی است که یا به عشق تبدیل می شود و یا به شهوت . این فقط بستگی به محل قرار گرفتن انرژی دارد . این به خودمان بستگی دارد که از انرژی چگونه استفاده کنیم . شهوت فرمی نازل از عشق است .

شهوت دارای همان انرژی عشق است
تفاوت تنها در سمت و سوی آن هاست
شهوت رو به مادون دارد
و عشق به ماورا می نگرد .
شهوت همانند ریشه های یک درخت است
و عشق همچون بالهای یک پرنده
اما انرژی این دو همسان است .
تمامی انرژی آنها یکسان است .

هیچ پادشاهی فاتح دنیا .
در توهم قدرت
خویشتن را به باد دادند .

آن دختر ده ساله ..
و یک بمب .. از همان ها که در نمایش ها با سرود و دهل می بینی .
و یک خانواده .. از همانها که همه جا هست . پدر .. مادر .. برادران ..
و .. و یک خواهر کوچک که تو را به زیستن امیدوار می کند .
و آن دختر ده ساله .. که دیگر هیچ امیدی و هیچ تکیه گاهی ندارد .
و تو می بینی خانواده را که بر زمین لاشه شده اند .. و آن دختر ده ساله ..
که دیگر هیچ امیدی ..
و آن دختر ده ساله که می خواهد بمیرد ..
مرگ روزی همه را خواهد برد .. اما آن دختر ده ساله چگونه تحمل خواهد کرد ؟
او که نمی داند ذن چیست ! زیرا در بیت مقدس زیسته ...
بیت مقدس .. همان پاتوق پیامبران !
او که نمی داند مرگی وجود ندارد .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. ..
و آن دختر ده ساله ..
من مسئولیت آن بمب را به عهده می گیرم !

سکوت خواهم کرد .
دیگر نگران آن چه که می گویم نباشید .
آسوده باشید . دیگر شما را نخواهم آزرد . با نفس خویش خوش باشید .

فرزانه ای در خیابان راه می رود ..
نگاه می کنم
نگاه می کند .
هفتصد و بیست و پنجمین گلبرگم باز می شود
می رود
می روم .

سلام بر یک روح
که مرا پدر بود و
پسر بود و
روح القدس .
سلام بر یک روح
که بعد از وی
خلا تکیه گاهم شد .
سلام بر یک روح
که بعد از وی
زمین چیزی کم داشت .
اماما ، دوستت دارم ..


نه از کیش ات خواهند پرسید
نه از آیین ات .
چرا که تنها یک مذهب وجود دارد
و آن مذهب عشق است .
تنها یک کیش
و آن کیش مهر .
نه تو را سرزنش خواهند کرد
و نه به استقبالت خواهند آمد .
بیهوده فلسفه مباف !
یک سه هشت هشت سه
سفر به ماوراء
سکوت ذهن
و چشمانی خیره بر هیچ .
در افق
تلاقی خورشید و ابر و آبی آسمان .
دو دو شش هشت سه
گاه یادم می رود که شادم
پس به آینه می نگرم
و می بینم که شادم
گاه یادم می رود که وجود دارم
پس به آینه می نگرم
و یادم می آید که شادم !
....
باد شدم
و وزيدم
شمعها خاموش شدند
علي .
نذرها مستجاب نخواهند شد
ديگر .
خيال مي كردم در آسمان نشسته اي
علي .
خيال مي كردم
دعاهاي مردم را تك تك چك مي كني
خيال مي كردم كسي كه اشك بيشتري بريزد
روزي اش افزون خواهد شد .
از كنار هر شمعي كه مي گذرم
خاموش مي شود ....
ديگر نيازهاتان را نزد او نياوريد .
پنج سه هشت پنج

كسي كه نمي تواند استاد خوبي باشد بهتر است كه سكوت كند .
يك استاد نمي تواند دوست خوبي باشد .
و فقط يك استاد است كه مي تواند بهترين دوست باشد !
يك استاد يك روانشناس نيست كه تو را گوش كند .
يك استاد كسي است كه واقعيت تو را نشانت مي دهد .
به همين دليل است كه ترسناك است .
همچون كابوسي در روياي نيمه شب است .
چيزي از گرگ كم ندارد !
به همين دليل است كه نمي تواند دوست خوبي باشد .
دوست خوب بايد بتواند نفس تو را تغذيه كند .
استاد اما نفس تو را تنبيه مي كند !
و اگر زيادي نزديكش شوي شايد خفه ات كند !
دوستي كه مي خواهد استاد شود بايد سكوت كند وگرنه در رخوت ذهن استاد گونه اش غرق خواهد شد !
به هر حال بهترين كار سكوت است .