گاه خیال می کنم در رویایم
خوب است
همه چیز ....
و حتی هیچ چیز .
یک چیز را دریافته ام
و آن این که
تنهاییم را خیلی دوست دارم
و این شاید زندگی با دیگری را برایم دشوار سازد .
مگر آن که
دیگری یک راه بند نباشد
یک دیوار و یا میله های یک زندان .
بدون هیچ طنابی گره خورده در هم
آزاد
شاید بشود این گونه
با هم زیست .
بیست و نه دو هشت پنج !

سلام .
روياي زندگيم نقش ديوار بزرگ هستي است . نگاه مي كنم . روياهاي ديگري نيز هستند . مردمان ديگري نيز . و هركس روياي خودش را دارد . آرزوي خودش را . نگاه مي كنم . سرها سر افكنده ، به دنبال روياها ؛ روياهاي ناپيدا .
آسمان مهجور مانده ، دل تنگ ، نيست چشمي به بالا . وقت ندارند . كسي وقت نگاه كردن به آسمان را ندارد . مگر وقت طلا نيست ؟ چه بيهوده است اگر آسمان را بنگري . ماه را . ستارگان و تمام آن چيزهايي كه مي شود ديد . و تمام آن چيزهايي كه مي شود ديد ، ذره اي بيش از آن لايتناهي نيست .
دويدن و دويدن به دنبال رويا . من از دويدن كنار كشيدم . روزگاري هر روز مي دويدم تا به رويايم برسم . هر روز در آن مستطيل سيز ، در آن نظمي نظامي وار ، براي رسيدن به هدفي خودخواهانه . ناگهان يك روز ديدم خسته ام . ديدم دويدنم نمي آيد . مي خواستم فقط بنشينم و نظاره كنم . آدميان را . روهاشان را . خودم را و رويايم را . كه چيست اين رويا كه فرسوده است مرا . عمري درگير ذهن هزار تو . غرق ناهشياري . به دنبال تمايلاتي همه گير . ويروسي ناعلاج و واگيردار . همه مان را ذره ذره به مرگ هدايت مي كند . عمري مي گذرد و بي هيچ توشه اي براي فردايي ديگر ، جهاني ديگر . و استاد خيره در چشمانت نگاه خواهد كرد و تو مثل هميشه سرافكنده خواهي بود . به دنبال چه بودي ؟ و به ياد خواهي آورد دختركي را و پسركي را كه عشق را بر سفره ي شب ، ستايش مي كردند ، بي هيچ آذوقه اي براي نفس . و تو عشق را قرباني نفس كردي ، يادت هست ؟ به دنبال رويا رفتي و عشق در كوچه ي خاطرات كودكي ات به خاك سپرده شد .
نگاه مي كنم جهان را كه چگونه مي دود . نه هيچ آرامشي . بتي ديگر روييده ، ثروت . و ثروت وسيله اي براي ارضاي تمايلات بي پايان . عشق را كجا جا گذاشته اند ؟ جهان مي دود . لحظه اي سكوت ، تو را به عشق باز خواهد گرداند . اما ، سكوت نيز فراموشت شده است . ذهنت درگير روزمرگي است . نمي تواني تنها بماني . نمي تواني در سكوت بماني ، روزنامه مي خواني ، تي وي نگاه مي كني ، كتاب مي خواني . فعا ليت مي كني . حتي كارهاي مثبت ، ورزش ، يوگا ، مانترا...... . خوب است . آرامشي كاذب تو را فرا خواهد گرفت . اما كاذب . نگاه كن ، داري از ذهن مي گريزي . سرت هياهوي ميليونها صدا است . برده ي ذهن خويشي و او تو را به هر كجا كه بخواهد مي برد و نهايت اين كشان كشان مرگي ناگهاني است . آري ، هميشه دوست داري كه مرگ را ناگهاني بنامي ، اما نگاه كن . تو خوب نگاه نمي كني ، نگاه كن . روند تدريجي مرگ را نمي بيني ؟
تو را فرستاده اند اينجا تا عشق را تجربه كني . دوستي را ، مهر را ، اما كجا مي دوي ؟ تمام زندگيت آيا براي ارضاي تمايلات نيست ؟ به تو هستي داده اند ، اين موهبت گرانقدر را ، تو اما با خود چه مي كني ؟ خداي دروغيني مي سازي و نيايش مي كني تا به بهشت روي ؟ در واژگان بي اهميت مانده اي و قلب را گم كرده اي .
نگاه كن ، هيچ كس وقتي براي نگاه كردن ندارد . وقتي براي لذت بردن ، شادي ، خنده .
چقدر در روياهايت جدي هستي ، سخت كوش و با اراده . براي رسيدن به بت هاي ذهني . همين جديت است كه تو را از بهشت رانده است . كليسا مگر جاي خنديدن است ؟ مسجد مگر جاي خنديدن است ؟ نيايش كه مسخره بازي نيست ! اينجا جاي بچه ها نيست ، برو بيرون بچه ! اينجا جاي دلمردگان است . آنان كه پرواز پرنده ، نگاهشان را به خود نمي گيرد ، كساني كه از آمدن ابر شادمان نمي شوند ، ..... نگاه كن . معبد چيست ؟ مكاني براي حبس خداوند ! مكاني براي حبس عشق ! در جامعه جايي براي خدا وجود ندارد ، مكاني برايش درست كرده اند ، هفته اي ، ماهي يكبار به ديدارش مي روند تا دلگير نشود ! تا خشمگين نشود ! سپس به زندان بزرگ خويش باز مي گردند .
نگاه كن . روياهايت بسيار احمقانه اند . هدفي وجود ندارد . زندگي راهي به سوي يك هدف نيست . زندگي در ذات خودش كامل است . هر گونه تلاشي تو را غير طبيعي مي سازد . طبيعت را نگاه كن . آرام رشد مي كند ، آرام ، مراقبه گون ، همراه با عشق و نيايش ، اما تو مي دوي .
حامد م ...
وبلاگهای من ! :
http://take-it-easy.blogfa.com
http://visvapati.persianblog.com
شادمانه رها باشيد . همين لحظه .... همين جا .... بيدار شويد .
آه بگذار شادمانه زندگي كنيم . ميان آنهايي كه نفرت دارند عشق بورزيم !
ميان انسانهاي متنفر بگذار عاشقانه زندگي كنيم .
آه بگذار شادمانه زندگي كنيم . با سلامت ميان آنهايي كه بيمار اند !
ميان انسانهاي بيمار بگذار در سلامت زندگي كنيم .
آه بگذار شادمانه زندگي كنيم . در صلح ميان كساني كه مي جنگند !
ميان انسانهايي كه مي جنگند بگذار در صلح زندگي كنيم .
آه بگذار شادمانه زندگي كنيم . هرچند چيزي نداريم !
شادمانه بگذار زندگي كنيم همچون ارواح نور !
بودا
گاه می گیرد دلم
امشب دلم گرفته است
به آسمان نگاه می کنم
فهمیدم ! ماه دارد کامل می شود . مشاهده ... مشاهده ی خویشتن .
درمانش کمی دوچرخه سواری در کوچه ی معشوق است . دلم برایت تنگ شده است .
باید بروم . نه ! ..... باید بیایم .
روزگارم مانند هماني است كه ديگران راست
مي گذرد
بي عشق
با عشق
همان ها كه روز را به شب مي رسانند تا رختخوابشان را با خود به سياهچال دوزخ برند
روزگاري است كه خود را ديگر در ميان نمي بينم
نمي بينم جايي باشد كه ببينند
بايد كه ببينند چيزي را كه نمي بيند خود را
نميابد خود را
ديگران اما مي خواهند بيابند چيزي را از خودي كه نمي خواهد ببيند خود را
چه را مي خواهند ببينند ؟
همان ها كه به دنبال نور خود را جا گذاشته اند
بي عشق
با عشق
چه فرق مي كند اگر نباشد آن كه دوستش داري
دوست داشتن رنگ مسخره اي به خود گرفته
مي بيني ؟
ديگر كسي مرا نمي بيند
روزگارم مانند هماني نيست كه ديگران راست ( دروغ گفتم ! )
من روز را به شب نمي رسانم تا رختخوابم را به دوزخ برم
روز هست
شب هست
و من همين جا روي زمين مي خوابم
تا بتواني چهره ام را در ياد آسمان داشته باشي
مي گذرد
هميشه با عشق ...
يازده دو هشت پنج

خدای من !
فقط می توانم بگویم یائوبل ساکابی عزیز ممنونم !
من خيال مي كردم شاعرم
قبل از اين كه تو را ببينم مصطفي .
قبل از ديدن شعرهايت
قبل از خواندن شعرهايت
قبل از درك شعرهايت
من خيال مي كردم شاعرم مصطفي .
نه از هيچ واژه اي آگاه
با چيدن كلماتي ساده
بر وزن همان چيزي كه پيدا نيست
من خيال مي كردم
شايد هم خيال ديگران بود كه به من سرايت كرد
اما بگذار خيالم خيال كند كه شاعر است
باشد مصطفي ؟
یازده دو هشت پنج
میلارپا استاد حق شگفت انگیزی بود که در قرن دوازدهم میلادی در تبت زندگی می کرد و شرح حالش هم چون کتابهای قصه است . او با جادوی سیاه آغاز کرد اما پس از توبه یکی از قدیسین برجسته ی تاریخ تبت شد .
پال توئیچل
تیلوپا به ناروپا گفت حالا برو ناروپای خود را پیدا کن . ناروپا خوش شانس بود که توانست شاگردی به نام مارپا را پیدا کند . و مارپا نیز خوش شانس بود زیرا توانست شاگردی به نام میلارپا پیدا کند . اما بعد از او این رسم از بین رفت . زیرا دیگر شاگردی از این سلاله پیدا نشد . خیلی مواقع شده که دینی به زمین آمده و ناپدید شده . و بسیاری دیگر هم خواهد آمد و ناپدید خواهد شد . یک دین نمی تواند کلیسا شود . فرقه شود . دین بستگی به ارتباط شخص و اتحاد او دارد . آئین تیلوپا تنها در چهار نسل ادامه یافت . از ناروپا به میلارپا و سپس ناپدید شد .
دین درست مثل یک واحه می ماند : بیابان وسیع است و گاهی در بعضی نقاط آن یک واحه پیدا می شود . اگر نداشت جستجو کنید . وقتی یافتید از آن بنوشید . به ندرت اتفاق می افتد .
اشو
بنشین ذره !
ببند دهانت را و فکت را قفل کن نه آنگونه که دندانهایت بر هم بساید !
.
.
تکان مخور ...
.
.
. .
. .. هی گوشهایت نشنوند !
چشمهایت را که بسته ای حتما!
. . . . .
باز هم که داری نگاه می کنی ..... حتی با چشمان بسته !
...
فکر ها را ببین
ابرها را ببین
درگیر نشو ............................ آویزان نشو
نچسب ...
نفرت نورز ............
حالا به آن که تو را می نگرد نگاه کن !
شاهد را ببین ...
تو حتی شاهد هم نیستی ..................
نگاه کن !
.
. .
. .
............... هیچ کس اینجا نیست !
بلند شو برو پی کارت بابا ! ! !
گوپال داس استاد کبیر اک و محافظ معبد حکت زرین در طبقه ی اثیری ۳۰۰۰ سال پیش از تولد مسیح همزمان با ساخت اهرام در ساکارا توسط فراعنه ی مصر در آنجا زندگی می کرد . او موسس مکاتب اسراری اسیریس و اسیس بود .
در میان نخستین استادان حق به نام راماج برمی خوریم که از درون جنگل های تاریکی ظهور کرد که امروزه در کشور آلمان قرار دارد . سپس به شرق عزیمت کرد . او ابتدا به سرزمین پارس وارد شد و سلسله ی مغان را قرن ها پیش از تولد زرتشت خردمند کبیر پارسی تاسیس نمود . چندی بعد به هند رفت و در آنجا مذهب هندو را پایه گذاری کرد که یکی از مشتقات اک بود .
محمد گفت : من سه چيز را از دنياتان ! دوست دارم ،
نماز ، زن ، عطر
من مي گويم : من سه چيز را از دنيامان ! دوست دارم ،
مراقبه ، عشق ، موسيقي
و چهارم ، سفر
و پنجم ، ابر
و ششم ، باران
و هفتم ، راه رفتن
و هشتم ..........
عشق .
مراقبه به دریا شبیه است :
آلودگیها را می گیرد و در عین حال پاک می ماند .
لازم نیست پیش از مراقبه حتما پاک شوی
اما از مراقبه پاک بیرون خواهی آمد .
مراقبه بی قید و شرط است .
تزکیه پیش شرط آن نیست . نتیجه ی آن است .
اشو - یک فنجان چای
....... بعد از شش ماه دوباره می توانم در حالت نیم لوتوس به مراقبه بنشینم . مچ پایم خوب شده ......
۱. بهشت و دوزخ در درون ماست .
۲. روح جنسیت ندارد ...
خب دیگه کافیه ! زیاد فکر نکنید ... به جای فکر کردن فکرها رو از وجودتون دور کنید . خالی همچو بامبو . جایی که پر از آشغال باشد خدا پای نمی گذارد .
و یک تبریک مخصوص حامد عزیز ............. تولدت مبارک !
سلام !
یک شهر از زر به چه درد آدم می خوره ؟ یا چهل میلیون اتاق و حوری و .... !
چهل میلیون برای اینه که آدم حوصلش سر نره .... تا ابدیت زمانی طولانی مانده و تمامی این قصرها و حوریان مورد نیاز است . راستی آیا مذهب فقط برای مردان است ؟ اگر زنان ماه رجب را روزه بگیرن توی بهشت به جای حوری باید مردای خوشگل تو اتاق ها باشن ! لطفا کمی فکر کنید !
و یک تبریک مخصوص آتنا ( شوکران ) ی عزیز .......... تولدت مبارک !
ثواب شگفت روزه ي ماه رجب !
صدوق در كتاب ثواب الاعمال از خود پيغمبر روايت نموده است كه فرمود :
هركس سي روز از رجب را روزه بدارد منادي از آسمان ندا خواهد نمود كه اي بنده ي خدا ، اما آنچه از تو گذشته است براي تو آمرزيده شد پس عمل را در مابقي عمر از سر بگير ، خداوند در تمام بهشت در هر بهشتي چهل ميليون شهر از زر به او عطا خواهد فرمود كه در هر شهر ، چهل ميليون قصر باشد و در هر قصر ، چهل ميليون اتاق و در هر اتاق ، چهل ميليون خوان زرين و بر هر خواني ، يك ميليون ظرف و در هر ظرف ، چهل ميليون رنگ از خوردني و نوشيدني و براي هر خوردني و نوشيدني ، رنگي جداگانه و در هر اتاق نيز چهل ميليون تخت زرين كه هر تختي هزار ذراع درازا در هزار ذراع پهنا و بر هر تختي كنيزي از حورالعين كه داراي سيصد هزار گيسو از نور و هر گيسوي آن يك ميليون حلقه هاي جواهر نشاني كه به مشك و عنبر آميخته است تا اين كه روزه دار ماه رجب خود را به آن برساند و اين ثواب كسي است كه تمام ماه رجب را روزه گرفته باشد .
به نقل از كتاب المراقبات _ تاليف عارف كامل ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي ( ره )