تبليغاتX
یک فنجان چای
 

یه روز اگه دوباره سر کلاس

نشسته روی اون نیمکتهای لعنتی

با صدای معلم از جات بپری ...

مثل همیشه میرم پای تخته

یه نگاه به گوسفندا !

یه نگاه به چوپون !

با یه لبخند از نوع مونالیزا !

می نویسم :

hey teacher ! go to hell !

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 23:11 توسط حامد |

 

سلام فرشته .... هیچگاه جدی نگرفته ام . دارم بازی می کنم !

سلام ژاله .... بامبوی تو خالی صدای عجیبی دارد که وجود آدمی را می لرزاند !

سلام ریحان .... شادی که می آید هیجان زده می شوی ... غم که می آید هیجان زده ای . غم و شادی را گر رها کنی خانه خالی اما سکوت زیباست .

سلام زهرا .... به دنبال چه می گردیم ؟ انسانی دیگر تا همیدیگر را به زنجیر بندهایمان کشیم ؟ رهایی در بی نیازی است . و در بی نیازی است که عشق متولد می شود و رشد می کند و دگرگون می شود . جایی که دیگر نیازی به آن نیست چرا که عشق فقط یک آستانه است . آستانه ای که از آن باید گذشت .

سلام شوکران ... این بازیها نیستند که مسخره اند . این کارها هستند که مسخره اند . تا وقتی بیدار نشوی نمی توانی آنها را تمسخر کنی . برای بیداری قدری باید با آنها بازی کرد . با مراقبه با مانترا با نیایش .

سلام سوفیا .... وقتی می گویی امیدوارم پس نا امیدی نیز در وجودت ریشه دارد. چه بسا عمیق تر . بدون امید نا امیدی ای نیز وجود نخواهد داشت . امید به چه چیز ؟ رسیدن به چیز ؟

سلام دریا ... سخت یا آسان چه فرق می کند ؟ با قضاوت کردن ذهن را تحریک می کنیم .

سلام باران .... منظورم پنبه کردن در گوش نبود که اگر پنبه در گوش کنی نشانه ی توجه بسیار تو به دنیاست ! آن قدر عاشق دنیا یی که نمی توانی از آن بگذری . هی تو را وسوسه می کند . اما چه نیازی به توجه یا بی توجهی است . فقط آسوده باش . تو اینجایی و دنیا نیز همین جاست . همه چیز سر جایش است . نیازی به پنبه ها نیست . به ذهن خوراک نده !

 دوستون دارم !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 12:6 توسط حامد |

 

تاکید باید بر خود شما باشد , نه بر اشیاء . نسبت به دنیا بی تفاوت نمانید . زیرا بی تفاوتی خود پلی است به دنیا . به دیگری توجه نکنید . زندگی خود را کاملا به درون ببرید . نگران بیرون نباشید . در عین حال بی تفاوت نسبت به آن هم نباشید . نه تمنای بیشتر کن و نه بیشتر بده . نه بی تفاوت باش و نه توجه زیاد بکن .

خود محور باش . در درون بنشین و هیچ کاری نکن . تا تمام تمرکزت چرخشی دورانی و دوری کامل را انجام دهد .

تیلوپا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 12:11 توسط حامد |

 

سیزده روز از شادی زمین می گذرد . در فراموشخانه ی خاطر زمین به خاک سپرده ام خود را . هنوز متولد نشده ام . ولی به زندگی بازگشته ام . دارم به آرامی به زندگی باز می گردم . از توهم واژگان و اذهان غیر گذشته ام . از رویای شاد ... از رویای سعادت ... از رویای روشنایی به شیوه ی دیگران گذشته ام . می دانم خود باید خود را بیافرینم .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 22:21 توسط حامد |

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 21:49 توسط حامد |

 

جان همه روز از لگدکوب خیال

وز زیان و سود وز خوف زوال

نی صفا می ماندش نی لطف و فر

نی به سوی آسمان راه سفر

خفته آن باشد که او از هر خیال

دارد اومید و کند با او مقال

دیو را چون حور بیند او بخواب

پس ز شهوت ریزد او با دیو آب

چونک تخم نسل را در شوره ریخت

او بخویش آمد خیال از وی گریخت

ضعف سر بیند از آن و تن پلید

آه از آن نقش پدید ناپدید

مولانا - مثنوی معنوی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 23:53 توسط حامد |

 

 زندگی فرصتی عظیم برای دوست داشتن است و از آن بزرگتر ...... بودن !

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 23:15 توسط حامد |

 

من اولین انسانی بودم که به زمین آمدم

و آخرین انسانی هستم که از زمین خواهد رفت !

H.M

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 19:53 توسط حامد |

 

هیچ دو عیدی را تکراری ندیده ام .

لحظاتی بیش به پایان سال نمانده است . اما چیست این زمان ؟ آیا اختراع خود ما نیست ؟

اما عید می آید . بهار . و زمین دوباره متولد می شود . برمی خیزد . نه همچون سالیان گذشته . هر بار به نوعی . تا تو باز در حیرت این لحظه فرو روی . درمانی . و . و لذت بری .

شادمانی زمین اگر به تو ساری نشود , طبیعی نیستی .

پس بیاغاز تولدی دیگر تا جشن ادامه یابد ...

عیدت مبارک !

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 1:59 توسط حامد |