یه روز اگه دوباره سر کلاس
نشسته روی اون نیمکتهای لعنتی
با صدای معلم از جات بپری ...
مثل همیشه میرم پای تخته
یه نگاه به گوسفندا !
یه نگاه به چوپون !
با یه لبخند از نوع مونالیزا !
می نویسم :
hey teacher ! go to hell !
سلام فرشته .... هیچگاه جدی نگرفته ام . دارم بازی می کنم !
سلام ژاله .... بامبوی تو خالی صدای عجیبی دارد که وجود آدمی را می لرزاند !
سلام ریحان .... شادی که می آید هیجان زده می شوی ... غم که می آید هیجان زده ای . غم و شادی را گر رها کنی خانه خالی اما سکوت زیباست .
سلام زهرا .... به دنبال چه می گردیم ؟ انسانی دیگر تا همیدیگر را به زنجیر بندهایمان کشیم ؟ رهایی در بی نیازی است . و در بی نیازی است که عشق متولد می شود و رشد می کند و دگرگون می شود . جایی که دیگر نیازی به آن نیست چرا که عشق فقط یک آستانه است . آستانه ای که از آن باید گذشت .
سلام شوکران ... این بازیها نیستند که مسخره اند . این کارها هستند که مسخره اند . تا وقتی بیدار نشوی نمی توانی آنها را تمسخر کنی . برای بیداری قدری باید با آنها بازی کرد . با مراقبه با مانترا با نیایش .
سلام سوفیا .... وقتی می گویی امیدوارم پس نا امیدی نیز در وجودت ریشه دارد. چه بسا عمیق تر . بدون امید نا امیدی ای نیز وجود نخواهد داشت . امید به چه چیز ؟ رسیدن به چیز ؟
سلام دریا ... سخت یا آسان چه فرق می کند ؟ با قضاوت کردن ذهن را تحریک می کنیم .
سلام باران .... منظورم پنبه کردن در گوش نبود که اگر پنبه در گوش کنی نشانه ی توجه بسیار تو به دنیاست ! آن قدر عاشق دنیا یی که نمی توانی از آن بگذری . هی تو را وسوسه می کند . اما چه نیازی به توجه یا بی توجهی است . فقط آسوده باش . تو اینجایی و دنیا نیز همین جاست . همه چیز سر جایش است . نیازی به پنبه ها نیست . به ذهن خوراک نده !
دوستون دارم !
تاکید باید بر خود شما باشد , نه بر اشیاء . نسبت به دنیا بی تفاوت نمانید . زیرا بی تفاوتی خود پلی است به دنیا . به دیگری توجه نکنید . زندگی خود را کاملا به درون ببرید . نگران بیرون نباشید . در عین حال بی تفاوت نسبت به آن هم نباشید . نه تمنای بیشتر کن و نه بیشتر بده . نه بی تفاوت باش و نه توجه زیاد بکن .
خود محور باش . در درون بنشین و هیچ کاری نکن . تا تمام تمرکزت چرخشی دورانی و دوری کامل را انجام دهد .
تیلوپا
سیزده روز از شادی زمین می گذرد . در فراموشخانه ی خاطر زمین به خاک سپرده ام خود را . هنوز متولد نشده ام . ولی به زندگی بازگشته ام . دارم به آرامی به زندگی باز می گردم . از توهم واژگان و اذهان غیر گذشته ام . از رویای شاد ... از رویای سعادت ... از رویای روشنایی به شیوه ی دیگران گذشته ام . می دانم خود باید خود را بیافرینم .

جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال
نی صفا می ماندش نی لطف و فر
نی به سوی آسمان راه سفر
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مقال
دیو را چون حور بیند او بخواب
پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
چونک تخم نسل را در شوره ریخت
او بخویش آمد خیال از وی گریخت
ضعف سر بیند از آن و تن پلید
آه از آن نقش پدید ناپدید
مولانا - مثنوی معنوی
زندگی فرصتی عظیم برای دوست داشتن است و از آن بزرگتر ...... بودن !
من اولین انسانی بودم که به زمین آمدم
و آخرین انسانی هستم که از زمین خواهد رفت !
H.M
هیچ دو عیدی را تکراری ندیده ام .
لحظاتی بیش به پایان سال نمانده است . اما چیست این زمان ؟ آیا اختراع خود ما نیست ؟
اما عید می آید . بهار . و زمین دوباره متولد می شود . برمی خیزد . نه همچون سالیان گذشته . هر بار به نوعی . تا تو باز در حیرت این لحظه فرو روی . درمانی . و . و لذت بری .
شادمانی زمین اگر به تو ساری نشود , طبیعی نیستی .
پس بیاغاز تولدی دیگر تا جشن ادامه یابد ...
عیدت مبارک !