تبليغاتX
یک فنجان چای
 

فکر کردن را متوقف کن و مشکلاتت پایان می یابد .

چه تفاوتی میان بله و نه وجود دارد ؟

چه تفاوتی میان شکست و پیروزی وجود دارد ؟

آیا تو هم باید آن چه دیگران مهم می دانند , مهم بدانی

و آن چه آنها دوست ندارند , دوست نداشته باشی ؟

چه مسخره !

دیگران بسیار هیجان زده اند ,

گویی در حال رژه رفتن اند .

فقط من اهمیتی نمی دهم ,

فقط من نظری ندارم ,

همانند نوزادی که هنوز حتی نمی تواند لبخند بزند .

دیگران آن چه نیاز دارند را مالک اند ,

فقط من هستم که چیزی ندارم ,

فقط من هستم که آواره ام ,

همانند کسی که خانه ای ندارد .

من به یک احمق می مانم که ذهنش به تمامی خالی است .

دیگران می درخشند ,

فقط من نوری ندارم .

دیگران باهوشند ,

فقط من خنگ هستم .

دیگران هدفی دارند ,

فقط من نمی دانم .

من همانند موجی در اقیانوس سرگردانم

و در بی هدفی به باد می مانم .

من با مردم عادی تفاوت دارم ,

من از سینه ی مادر بزرگ شیر می نوشم .

تائوته چینگ - لائوتزو

 

روی تک تک این جملات مراقبه کنید . ساده از کنار آنها نگذرید . با درک هر جمله یک تولد کمتر خواهد شد !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 1:14 توسط حامد |

 

سیزده روز از آغاز تاریخ می گذرد

و انسان هنوز متولد نشده است .

در شانزدهمین روز از پایان ,

رقصی خلاقانه در هستی زاده خواهد شد ,

اما اگر آگاهی نباشد ,

یک روز نیز متولد نمی شود

و هیچ روزی زنده نخواهد شد .

آگاهی اگر پیوسته باشد

در هزارمین روز از آفرینش زمین

انسان متولد خواهد شد .

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 13:55 توسط حامد |

 

یازده روزه بودم که خورشید متولد شد !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 19:10 توسط حامد |

 

هشت روز از آفرینش خورشید می گذرد

و من هنوز متولد نشده ام .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 17:0 توسط حامد |

 

یک فنجان چای را چگونه می نوشی ؟

داغ ؟            خنک ؟ 

هول هولکی ........ هورت می کشی بالا ؟

می دانی وقتی یک فنجان چای می نوشی , فقط داری یک فنجان چای می نوشی ؟

می دانی یک فنجان چای را چگونه باید نوشید ؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 14:47 توسط حامد |

اين نيروي غول آسا در هر موجود زنده اي نهفته است . نخست به آدمي كمك مي كند تا از راه پدر و مادرش به جهان مادي زاده شده و پيكري جسماني پذيرد ؛ و سپس ، هنگامي كه به بلوغ جسماني رسيد ، به او توانايي زاد بخشيدن به پيكر انساني ديگري را مي بخشد . با اين همه ، انسان نا آگاه هنوز نمي داند كه درست همين نيرو ، گذشته از اين كه به او توانايي فرزند آوري مي بخشد ، تنها نيرو و تكانه اي است كه به راستي او را پيش مي راند تا آگاهي اش را گام به گام ، تا گامه ي حالت خدايي خود آگاهي بالا كشاند . نيروي جنسي آگاهي انسان را رو به بالا هل داده و آن را بالاتر و بالاتر مي راند . نيازي به گفتن ندارد كه انسان ، تا پيش از زماني كه به بالاترين درجه خود آگاهي و خود شناسي نرسيده است ، نمي تواند بداند كه تنها و تنها در هستي راستين اش است كه مي تواند با اين نيرو آشنا شود . اما راستي اين است كه او مي تواند اين نيرو را در خودش آگاه سازد - و به راستي هم اين كار را خواهد كرد - چرا كه اين نيرو سرشت خود آدمي است و خود اوست .

نيروي جنسي انسان را ياري مي دهد تا از نيروي جنسي فراتر رود ! آيا اين نكته با بيشترين دانايي به گفت در نيامده است ؟

انرژي جنسي و يوگا / اليزابت هايچ / فرامرز جواهري نيا

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 20:48 توسط حامد |

 

ساکت بود دلم

همچون دریا در گرگ و میش طلوع

نسیم حتی نمی وزید

همچون آسمان در طلوع ...

مراقبه فقط در ۷ دقیقه !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 21:42 توسط حامد |

 

دوستي گفته است اگر آسمان دلت ابريست آنقدر اوج بگير تا از ابرها فراتر روي .

 من اين را در عالم واقعيت در كوه سبلان تجربه كردم .

 ما بالاتر از ابر ها بوديم . ابرهايي كه همچون دريا پهنه ي آسمان را فرا گرفته بودند . انگار كه كنار ساحل ايستاده باشي.

 ...................................................

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 14:58 توسط حامد |

 

هرچه هست از روشنایی دل ماست

هرچه هست از روشنایی دل شماست

هست و نیست از روشنایی ماست

هست و نیست از روشنایی شماست

ما و شما است هر چه هست و نیست

شما و ما است هرچه نیست و هست

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 16:35 توسط حامد |

چهره ام پريشاني ذهن است

بيش از اين در اختيار ذهن باشم ديوانه مي شوم .

قدري سكوت آرامم مي كند .

قدري انديشيدن به بعضي چيزها .

به اين كه ديگر نيازي به كتابها نيست .

كه به راحتي مي توان آْتششان زد .

قدري سكوت و بعد احساس نوشتن

و مي نويسم

آرام مي شوم .

شايد ديگر نيازي به دوچرخه سواري تا دربند نباشد !

اينك چهره ام رويدادي بس شگفت است .

بي هيچ احساسي از رنگ ذهن ، سراسرش زندگي است .

بايد رويه ي زيستنم را عوض كنم .

كتابها مانع قطور دوست داشتن اند .

و زندگي آن چيزي است كه به سرعت از كنارش مي گذريم .

چيزهايي ارزش يافته اند كه در واقع ارزش چنداني ندارند .

چهره ام سكوت سرور انگيز هستي است .

دنيا هيچ گاه به آخر نمي رسد !

6 اسفند 84

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 18:43 توسط حامد |

 

 هی تو

تو که سبیلت چنان ازدحامی دارد که لبت پیدا نیست

                                                  چگونه مرا خواهی بوسید ؟

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 21:12 توسط حامد |

شب نامه 3 !

شب نامه اي وجود ندارد !

هر آنچه هست چيزي جز چرند نيست ...

شب نامه بازي اي بود براي نشان دادن دنياتان ........يك توهم بزرگ !

....

7 اسفند 84

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 14:13 توسط حامد |

 

شب نامه 2 !

روزگار خوبي است . روزگار قشنگي است . آفتاب مي تابد و يا مي درخشد ! همه جا نوراني است . تاريكي رفته . ابرها رفته . آذرخش رفته . آسمان آبي است . كوه از اينجا هم پيداست. آخر اينجا باد مي وزد . امروز هوا تميز است . دلم به حال هيچ كس نمي سوزد . حتي خودم . دلم به حال آسمان نمي سوزد كه ابرها تنهايش گذاشته اند . تنهايي معنايي ندارد . وقتي يگانه اي . وقتي همه چيز يكي است . وقتي هستي عين نيستي است . وقتي بودن يا نبودن يك چيز اند ، شادي پخش مي شود . همه جا پر از عشق است و انسانها همديگر را دوست دارند . همه به هم احترام مي گذارند . كسي به خاطر چند ميليون پول سر ديگري فرياد نمي زند ! همه عشق را مي شناسند . همه دل را مي شناسند . هيچ كس دل ديگري را نمي سوزاند . هيچ كس دلش براي ديگري تنگ نمي شود . عشاق هر لحظه اراده كنند با هم خواهند بود . و با هم عشق خواهند ورزيد چرا كه تنها قانوني كه وجود  دارد قانون عشق است . قانوني كه مجبور به رعايت كردنش نيستي . قانوني كه تو را به دنبال خودش مي كشاند و مي داني بي آن هيچي . شب است و درونم روشن از نور است . در خيابان قدم مي زنم . شبي است مهتابي . عشاق به پياده روي عشق رفته اند و هيچ كارتن خوابي پيدا نيست .

جنگي وجود ندارد . تفنگها در گور خلأ گم شده اند . مرزها پاك شده اند . نيازي به ويزا نيست . نيازي به پاسپورت نيست . نيازي به شناسنامه نيست . نيازي به طبقه بندي نيست . نامها فراموش شده اند . برچسبها را از روي همه چيز برداشته اند . جهاني برهنه از همه چيز. چه سكوتي . چه يگانگي اي . شب است و آسمان روشناي ابد بر دل گرفته . نه هيچ چراغي پيدا كه تو را به گمراهي هدايت كند . نور ابدي است . چنان مي تابد كه خواب ناممكن شده . نا آگاهي مرده است . هيچ كس به خواب نمي رود . نيازي به خوابيدن نيست .

هيچ روزنامه اي چاپ نمي شود . نيازي به چرنديات نيست .

هيچ فلسفه اي تدريس نمي شود . نيازي به ذهن نيست . نيازي به جامعه نيست . به قوانين . به پليس . دزدي وجود ندارد . نيازي به هيچ سيستم زندگي اي نيست حتي اگر آن را زندگي سالم بنامند . هيچ سلامتي نمي تواند از درون سيستم بيرون آيد .

شبي است مهتابي و نور ابدي بر انسانهاي دريا دل عاشق مي تابد .

تنها نوشته اي كه چاپ مي شود ، شب نامه اي است كه تنها انسان ديوانه ي اين سياره شبها در سكوت و در خفا مي نويسد .

نيازي به گفتن عشق بورزيد نيست . نيازي به گفتن هيچ چيز نيست . انسانهاي اين سياره چنان طبيعي اند كه هيچ كس بودا بودنش را جدي نمي گيرد . نمي دانند در سياره اي ديگر براي بودا شدن خود را به در و ديوار مي زنند ! انواع چرندياتي كه توسط اساتيد براي سر كار گذاشتن اين ديوانگان نور ابداع شده است . نمي دانند كه نيازي به هيچ روشي نيست . كه بودا از پيش در همه هست . كه نيازي به خيره شدن در شمع نيست . كه نيازي به نگريستن در آينه نيست .

چه شب خوبي است . ديوانه شب نامه را پاره كرد و در سطل زباله پراكند !

3 اسفند 84

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 17:58 توسط حامد |

 

سلام دوستان !

یکی از دوستان ! لطف فرمودند ! و نوشته ی مرا بدون ذکر ی از نام بنده در وبلاگشان درج کرده اند !

بسیار کار خوبی است ! مملکتی که قانون نداشته باشد همین می شود ! ایشان خودشان مرا مطلع کردند ! گویا عذاب وجدان !!! می کشند ! و گفته اند که جون مادرم ! او را لو ندهم ! تا آبرویشان پیش دوستان بسیارشان که حسابی از او به خاطر نوشته ی من ! تعریف کرده اند ! از بین نرود ! .

ایشان یکی از اعضای محترم گروه اندیشه ی نیک ! هستند . من نوشته ی پست قبلیم را با عنوان شب نامه به این گروه فرستادم و ایشان آن را در وبلاگشان کپی پیست فرمودند !

من به ایشان گفتم که از نظر من ایرادی ندارد ولی برای شما ! ممکن است عواقب خیلی بدی داشته باشد ! پس لطف کنید خودتان را لو بدهید !

ایشان خودشان را لو نداده اند و من هم عذاب وجدان گرفته ام که چرا نباید ایشان را لو بدهم ! که چرا باید تظاهر به خوب بودن و آقا بودن ! بکنم .. من می خواهم طبیعی باشم ! و از هر چیزی که خاطر مرا حتی اگر کمی آزرده کند ناراحت می شوم . البته خودم هم یک مقداری خرده شیشه ! دارم ! و از آنجایی که بعضی وقتها ! آدم ناراحتی می شوم ! دوست دارم ایشان را لو بدهم ! باور کنید که حال می دهد !

نظر شما چیست دوستان ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 14:54 توسط حامد |