شبي است سخت براي روحم . باران مي بارد . دلم به حال عشق مي سوزد . دلم به حال انسان مي سوزد . به حال كودكاني كه دور جهل را تكرار مي كنند . گداياني كه به گدايي عشق مي روند . دوستاني كه به فكر رفاه خويشند . دلم به حال پرنده اي مي سوزد كه آسمان مرا براي پرواز برگزيده است . آسماني سخت سياه ، پوشيده از غبار تاريكان . هيچ كس نمي تواند باورش را به من غا لب كند . هيچ كس نمي تواند مرا از چرنديات پر كند . خا لي ، بامبو ، خداوند ... كاش استادم نرفته بود . واژگان اش ديگر مرا لبريز نمي سازند . دلم براي روح مي سوزد كه اينجا در تاريكي پرسه مي زند . دلم به حال گلي مي سوزد كه به خاطر درون ناشاد آدمي چيده مي شود تا او را شاد كند لحظه اي . انسانهايي كه طبيعت را مي سازند ! گلهايي مصنوعي ، هنر دستي ! شبي است باراني و سرد . چنان گرمايي در من است كه پنجره ي اتا قم باز مانده است . كسي به فكر عشق نيست . كسي به فكر احساس ، دل ، دلت كجاست ؟ همه نه در فكر نان بل در فكر تكه كاغذي هستند كه در مخازني آهني انباشته مي شود . انسانيت به فراموشي روح دچار است و قوانيني كه براي دربند كردن عشق ، اين قانون ابدي ، ساخته مي شوند . هيچ قانوني نمي تواند مرا دربند كند . دلم به حال ابر مي سوزد ... ذره ذره تمام مي شود ، ذره ذره باران بر تو مي بارد و تو چتر مي بندي . ذره ذره عشق بر تو مي بارد و تو حجاب مي آفريني . چگونه مي توانم به خواب روم ؟ انساني گرسنه به زير كارتنش مي رود و تو در فكر خانه اي بزرگتري . چگونه جهاني است اين ؟ هيچ كس به مرگ نمي انديشد . گويي كه تا ابد خواهند ماند . گويي كه اين بدن تا ابديت با آنهاست . تو خوشگلي ! تو زشتي ! تو دماغت گنده است ، عمل كن ! تو چاقي ، لاغر شو ! تو لاغري ، چاق شو ! هيچ كس از چهره ي خدا راضي نيست . هيچ كس نمي تواند خود را بپذيرد . هيچ كس خودش را نمي تواند تحمل كند . و عشق را گريز از تنهايي معنا كرده اند . گريز از بي حوصلگي . دو بي حوصله در كنار هم ! مي دانم چرا ديگر پيامبري ظهور نمي كند . مطمئن باش كه تا هزاران سال ديگر هم همين گونه است . ديگر پيامبري نمي تواند ظهور كند . مسيح به 33 سالگي رسيد . مسيح توانست اعتراض كند . اما اينك چه كسي مي تواند اعتراض كند ؟ قبل از اين كه صدايت درآيد سرت را زير آب مي برند . چگونه اين چنين پيامبري متولد خواهد شد ؟ به پيامبر نيازي نيست . جامعه خداي تو است . بگذار همه چيز سر جاي خودش باقي بماند . بگذار همه به كسب و كار خويش ادامه دهند . بگذار روح بميرد . همه يك روند را تكرار مي كنند . عشق هايي تكراري . زن و شوهر هايي كه بعد از دو سال از همديگر خسته مي شوند و نمي دانند چرا . همه بر اين خيالند كه عشق را شناخته اند . تو چه داني كه عشق چيست ؟ روح گم شده است . فرشته ها به دنبال انسان زمين را گز مي كنند . معابد درون خالي اند و معابد برون پر از انسانيت بي روح . دلم به حال اين باراني كه بايد بر گونه هاي شما ببارد مي سوزد . چه كسي ابر را مي فهمد ؟ چه كسي آسمان را ديده است ؟ چه كسي خاك خيس را دوست دارد ؟ چه كسي نگران كلاغ خيس در اين شب سرد است ؟ .................................
مي دانم همه بازي خداست . مي دانم هيچ چيز جدي اي وجود ندارد . مي دانم هيچ آتشي براي سوزاندن انسان برپا نشده است . من كه دلم نمي آيد حتي هيتلر را بسوزانم ! خدا چه؟ با سوزاندن چه چيزي حل مي شود ؟ تو خوبي ، به بهشت مي روي . تو بدي ، به جهنم مي روي . تو كه مذهبي نداري ، بايد خيلي بيشتر مواظب باشي . بايد خيلي خوب باشي كه خدا از گناه بي مذهبي بودنت درگذرد . مذاهب به روح نمي رسند . در گوشت و پوست باقي مي مانند . و همان داستان كهنه ي نژاد برتر . هر كسي مذهب خود را كامل مي داند . مذهب جديدي آمده ، پس بايد مذهبت را تغيير دهي . خدا قانوني جديد برقرار كرده است . تو انسان نيستي . تو موش آزمايشگاهي هستي . روح نداري . آزادي نداري . بايد به قوانين عمل كني . وگرنه كباب خواهي شد . سوسك خواهي شد !
هيچ كس نمي تواند به سادگي خدا را دوست بدارد . هيچ كس نمي تواند به سادگي انسان را دوست بدارد . فرشته ها را ، كودكان ، گياهان ، درختان ، حيوانات . جامعه به قوانين نياز دارد . اما به نظر مي رسد كه جوامع بدوي خشونت كمتري در خود دارند . آنها متمدن ترند . همجنس بازي ابدا وجود ندارد . تجاوز ، دزدي ، قتل ، اعتياد .... چه نيازي به كشتن روح است ؟ قوانين تو را به سقوط كشانده اند . در بي نظمي است كه نظم رشد مي كند . نظم كاذب و اجباري تو را از درون مي كشد ، له مي كند .
شبي است سرد و باران مرا به آسمان بي كران خدا برده است . نگاه كن .... فرشته اي مي گذرد . همه بازي است . جشن است . شادي است . و تو در قعر جهنم نشسته اي در فكر چكي هستي كه بايد پاس شود ، واحد دانشگاهي كه بايد پاس شود ، قوانيني كه بايد به درستي رعايت شوند ، وگرنه مردم چه خواهند گفت ؟ تو بايد آدم خوبي نمايانده شوي تا همه به تو احترام بگذارند . چه كسي به روح مي نگرد ؟ چه كسي عشق را مي شناسد ؟
در چنين جايي عشق نمي تواند رشد كند . بايد سوزانده شود ، زهر خور شود ، به صليب كشيده شود ، به دار آويخته شود ، از آسمان سقوط كند ... و اين گونه است كه روشها پيشرفته تر مي شوند !
دلم به حال انسان مي سوزد . و خودم نيز . خود نيز بخشي از اين بازي ام . خدايي نيستم كه از بالا مي نگرد . همين جايم . مانند ديگران .
مي دانم روزي اين رويا فرو خواهد ريخت . روزي تمام اينها را خواهم فهميد . و زندگي چنان شگفت انگيز است كه نمي دانم لحظه اي بعد چه پيش خواهد آمد و كجا خواهم بود ؟ دلبسته ي خاك نباش . با مرگت دلبستگيت را نيز بميران تا سبكبار به آسمان روي . به دياري ديگر . اينك مي دانم كه مذهب هزار ساله در برابر هستي ميلياردها ساله هيچ است . مي دانم تنها چيزي كه ابدي است و از ازل بوده است ، عشق است ، عشق . پس يادم باشد هميشه عشق را برگزينم .
H.M
27/12/84
ديريست نمازي به درگاهت نخوانده ام
ديگر هيچ آتشم پيدا نيست
نه حتي گماني ناچيز .
بهشت آرزوها در كلامِ تو
رنگ باخته است در نگاهِ من .
ديريست گرهي در كار نمي بينم
تا دعايي برگويم و ...
نياز - - - آري ، نياز .
ديريست نمازي به درگاهت نبرده ام
آن شب كه گريستم
نه از سرِ نياز
بل از سرِ عشق بود .
آن عشق بود
آن شب
كه در حالي پريشان و پرشور
با تو
به گفتگو نشستم .
با تو ؛ آري تا ديرگاه شب .
تا آنسوهاي عشق
تا رنگ نيلي آفتاب شرق
ديگر هيچ آتشم پيدا نيست
و مغرب تاريكم گم شده است .
ديگر نه پيامبري از مغرب طلوع خواهد كرد
نه خدايي متولد خواهد شد
تا بر درگاهِ مبهم وهم آلودت بكوبد
نه پرنده اي
تا كه پيغامي از دور برايت بياورد .
ديگر در پي استادان تهي قلب
به آن سوي رود منگر
ديريست خداي نمازخواه و ستايش خواه مرده است .
و من اينجا
تنها آنگاه دعا خواهم كرد
كه عشق در وجودم شعله كشد
و خدا ، خداي مشرق باشد .
28/11/83
H.M
لین چی در دیرش نشسته بود . دیری بالای تپه . زیر درخت نزدیک تپه . فردی پرسید : وقتی انسان به انتها می رسد چه اتفاقی می افتد ؟ لین چی گفت : اینجا تنها می نشینم . ابرها می روند َ و من نگاهشان می کنم . و من تنها اینجا نشسته ام .
باران - - - - -
باران -- - - - -
ایستاده ام بر فراز ابرهای شاد
بسته ام چشم بر جهان افسرده
باران - - - - -
باران - - - - - -
بی کران نورمهر می بارد
باران - - - - -
باران - ۰- - - -
زنده می شوم !
۱۱/۹/۸۲
برای دریافت کتب اشو به زبان فارسی عضو گروه زیر شوید :
كل انسانيت يك خانواده ي انساني است .
اين سياره تنها خانه ي ما است .
دالايي لاما .
برای دریافت کتب فارسی اشو عضو گروه زیر شوید :
آنان که نمی توانند خود را نجات دهند
در فکر نجات جهان اند .
فرزانه آرام بر جای می ماند
چرا که می داند نیازی به نجات هیچ چیز نیست .
همه چیز کامل است .
برف می بارد
و پرندگان می سرایند .
۹/۱۱/۸۴
پرنده ي خيس باران را به مراقبه نشسته است
من اينجا در اتاقم به ترجمه نشسته است
باب مارلي فضا را به آوايش انباشته است
كاملا اينجايم
و آن چيزي كه هست چيزي جز يگانگي نيست
همين !
چيز ديگري در ذهن نيست ...
کز غبار ره بر جای مانده نیست حتی ذره ای پیدا
آشنایان نور همه رفته
و
آنان که مانده اند پیامبر تاریکی اند .
نمی دانم از بر کدامین لحظه آوازم طلوع کرد
بدان سان که خورشید
بی نغمه ی پرندگان صبحگاهی
نیست هرگز به دنبال طلوع .
من اما می دانم که نه طلوعی هست نه غروبی
گردش چرخ
فصلها روزان و شبان بی سرانجام
بی معنایی شایسته و بایسته ی فلاسفه ی بزرگ
می آیند و می روند ...
شبی است چنان تاریک
که ماه شرمنده ی بی نوری خویش است
توان نمایاندن ندارد
در گوشه ای کز کرده
آرام آوای مرا می خواند .
من اما نه در بند ماه و خورشید
نه در آسمان بی کران ...
نمی دانم آیا خدای دیگری هست ؟
چنان مجذوب تنهایی خویشم
که خدا را از یاد برده ام
شاید مفهوم خدا را .
می دانم می دانم
که سالیان بسیار در گوشم خواندید که این گونه است و آن گونه است و باران این گونه تشکیل می شود و ...
ای معلمان جهل
که در کار انباشت خزعبلات در جان آرام کودکانید
دیری است عصیان کرده ام
و دیگر هیچ گوشی برای شما در من نمانده است .
کاش فرزانگان قدیم
معلمان امروز ما بودند .
شبی است چنان تاریک
که پیامبران به وعظ تاریکی نشسته اند .
هستي ِ بي كوشش
يوگا سوتره هاي پتنجلي
برگردان ع . پاشايي
1. آموزه ي يوگا آغاز مي شود
2. يوگا ، فرو نشاندن جان است در خاموشي .
3. جان چون بيارامد ما در گوهر خويش بياراميم كه دانسته گي است و بي كران است .
4. كنش جان بر گوهر ما سايه مي افكند .
5. اين كنش بر پنج گونه است .
از اين پنج شايد رنج پديد آيد و شايد نه .
6 . اينك آن پنج :
فهم
نافهمي
خيال بافي
خواب
ياد
7 . فهم ، دانش درست است نهاده بر شالوده ي ادراك مستقيم و بر استنتاج يا گواهي موثق ديگران .
8 . نافهمي ، فريبي است رسته از تأثر دروغين واقعيت .
9 . خيال بافي ، انديشه اي است نهاده بر شالوده ي پنداري كه برخاسته از كلمات است و بي جوهر است .
10 . خواب ، كنش جان است و مايه اش حس هيچي است .
11 . و ياد ، بازگشتن به جاني است كه تجربه ي گذشته دارد .
12 . اين پنج گونه كنش جان از پرداختن به يوگا ، و از آزادي اي كه به حاصل آيد ، آرام گيرند .
13 . تمرين يوگا عزمي است به قرار گرفتن در مقام آزادي .
14 . تمرين يوگا آن گاه ريشه ي استوار بخواهد داشت كه ديري به استواري و به عشق نگاه داشته آيد .
15 . آزادي ، حال پيروزمند دانستگي است ، وراي تأثير آرزو .
جان در اين مقام تشنگي به ديده ها يا شنيده ها را فرو مي گذارد ، حتا تشنگي به آن چه را كه در كتاب هاي مقدس بشارت داده اند .
16 . و آزادي والا ، رهايي كامل از جهان ديگرگوني است كه از شناخت خود بي كران آيد .
17 . جان آرام يافته را سمادي يا سامادهي خوانند .
در سم پرجنياته سمادي ، مقام آرامش با كنش جان همراه است :
نخست در لايه ي خشن ،
سپس در لايه ي لطيف ،
آن گاه يك احساس خوش دلي ،
و سرانجام نيز حس " هستمي " ناب .
18 . پس از تجربه ي مكرر آرام داشتن و باز داشتن جان ، سمادي ديگري مي آيد . در اين سمادي تأثرات پنهان تجربه ي گذشته مي ماند و بس .
19 . و اين سرنوشت هستي موجوداتي است كه آن ها را تن هاي جسماني خشن نيست و از براي آناني است كه مجذوب زه دان هر آن زنده گاني اند كه چشم به راه از نو زاده شدن دارد .
20 . ديگران را اين سمادي به ايمان و ايستادگي به حاصل آيد و به ياد و آرامش و فرزانگي نيز هم .
21 . نزديك است به آناني كه مشتاقانه آرزوش كنند .
22 . اما ميان آن ها نيز مراتبي است : ملايم و ميانه و سخت .
23 . و نيز مي تواند از تسليم بي چون و چراي به خداي توانا بيايد .
24 . و خداي ، هستي يكتاست فراسوي هر رنجي .
نيالوده است به كردار ، و او را فراغت است از علت و از معلول هاي آن .
25 . در اوست نيكوترين بذر هر دانشي .
26 . چون وراي زمان است او ، پس آموزگار كهن ترين سنت آموزگاران هم اوست .
27 . او از آواي هجاي مقدس اوم تجلي مي يابد .
28 . بايدش تكرار كرد و ذات اش را دريافت ، بايد .
29 . پس آن گاه جان به درون سو رو آرد و حجاب هايي كه راه را بر پيشرفت گرفته ناپديد شوند .
30 . اين هاست آن موانع :
بيماري ،
خستگي ،
شك ،
سر به هوايي ،
تن آساني ،
دل بستگي ،
فريب ،
ناكامي در رسيدن به سمادي ،
و ناكامي در نگهداشت سمادي .
اين ها يند بازدارندگان طريقت يوگا .
31 . بازدارندگاني چنين ، تن را بي قرار و نفس را بد آهنگ و جان را پريشان كنند .
اين ها به رنج مي انجامند .
32 . اما اين ها را مي توان زدود اگر جان بارها و بارها به تمركزي يگانه آورده شود .
33 . جان ، زلال شود و آرام گردد و آن گاه اين هنر ها در دل پرورده آيد :
دوستي با شادمانان ،
همدردي با رنجوران ،
خوش دلي با پاكان ،
و نا هم گامي با آلودگان .
34 . يا از راه پرداختن به تمرينات گوناگون تنفس .
35 . جان آرام يافته از تجربه ي لايه هاي لطيف تر حواس به استواري آيد .
36 . چنين كند تجربه ي تابش دروني كه از غم آزاد است .
37 . و چنين كند هم نوايي با جاني ديگر كه پريشان ِ كام نيست .
38 . و چنين كند نگريستن به سيرِ خواب ديدن ، يا خوابِ بي رويا .
39 . و چنين كند هر نظاره اي كه از حرمت بسيار برخورداري بيايد .
40 . سلطتن جان به آرامش آمده را قلمرو اين است : از خردترين خردينه تا بزرگترين بزرگينه .
41 . جان به آبگينه ي بي نقص ماند : هر آنچه پيش آبگينه نهند بازنمايد . جان آرام يافته نيز در برابر آنچه بيند
– كه بيننده و ديدار و شي ء ديده است – شفاف است .اين سمادي است : مقام جذبه ي جان .
42 . مقام اول جذبه آن گاه دست دهد كه موضوع توجه ، خشن باشد و نام و انديشه هاي ديگرش با يكديگر در جان بياميزند .
43 مقام دوم آن گاه است كه ياد صافي شود و جان چندان آرام باشد كه جذب موضوع توجه شود .
44 . همين گونه روشن گري شود مقام سوم و چهارم جذبه : اين ها آن گاه رخ دهند كه موضوع توجه ، لطيف باشد .
45 .دامنه ي موضوعات لطيف به تمام لايه هخاي آفرينش مي رسد ة و تا حد سه گون گسترده مي شود .
46 . سرو كار اين لايه هاي سمادي فقط با موضوعات بيروني است .
47 . اما مقام چهارم جذبه چون صافي شود نور روحاني خود بر مي دمد .
48 . اين لايه را ريتم ْ برا خوانند ، كه آن جا دانستگي در آن تنها حقيقت را در مي يابد .
49 . دانشي كه در ريتم برا يافته آيد ديگر است و دانشي كه از طريق گواهي و استنتاج فراچنگ آيد ، ديگر . زيرا جان در اين لايه به سوي صفات خاصي از موضوع اش هدايت شود .
50 . تأثري كه از ريتم برا پديد آيد از انباشتگي تأثرات پنهان ديگر بازمي دارد .
51 . و حتا آن گاه كه تأثر پنهان ريتم برا به حالتي آرام درآيد ، هر كنشي فرو گذاشته آيد و تنها نيربيجه سمادي به جا مي ماند كه دانستگي بي كران خود است .
بوداي بزرگ به من بركت بخش
قديس ميلارپا اي جادوگر بلنديهاي تبت
محمد ... مذهبت را لگد مال كردند
مسيحاي من چيزي از آن عشق پيدا نيست
موسا ...فرعونيان تكثير شده اند
چه كسي حلاج را بر دار ديد و نگرييد
علي ... چگونه بر محراب رستگار شدي
اشو ... هنوز صليبها كار مي كنند
راهبان معابد دور
شما كه براي صلح كيهاني به مراقبه نشسته ايد
من اينجا چه مي كنم
من اينجا به دنبال آرزويي مي گردم ... هدفي .... تا سرم گرم باشد ... تا به ماورا ننگرم
ناشناخته هراسناك است
به شناخته ها بچسب ...
اي خجسته ارواح رستگار من اينجا بر روياها پا مي فشارم
من اينجا به دنبال هيچ جان مي كنم
به دنبال مرگ تنهايي خويش عشق را به صليب جنون مي كشم
اري كارم اين است كه اميد بخشم
نمي دانند كه خود نااميدترينم
چرا كه به دنبال ارزويي كه ندارم ناله مي كنم
بدون ارزو من نيست مي شود
شايد بايد مرگ نفسم را به نظاره بنشينم
بوداي بزرگ به من بركت بخش .
