تبليغاتX
یک فنجان چای

چهل روز گذشت .

-          وقتي مي پرسيدي حالتون خوبه ؟ ، مي گفت ديروز خوب بود !

كوچك كه بودم بعضي شبها در كنار او مي خوابيدم و گوش به جوانمردي هاي دوران جواني اش مي سپردم . دوران سرپرستي مسجد مهديه در اردبيل ، دوران سربازي .بزرگ محله همچون پدرش كه او هم رييس مسجد و پير محله بود و چه جوان رفته بود . در 36 سالگي . با اين سن كم پير محله بود . پدر بزرگم ابراهيم كه چيز چنداني از او نمي دانم .

مي دانم كه هميشه با هم اختلافاتي داشتيم و آن را از اختلاف سني زيادمان مي دانستم كه چيزي حدود 58 سال بود ... با اين حال دوستش داشتم . پاي بند آداب و اخلاق بود . چيزي كه در من نيست . كودكيم هميشه ساكت بودم . طبيعتم اين گونه بود . با بچه هاي ديگر بازي نمي كردم . تنها بودم . هميشه در مدرسه سر به زير و ساكت و خجالتي بودم . هميشه به من مي گفتند چه بچه ي خوبي . من اما تلاشي براي خوب بودن نشان نمي دادم زيرا كه طبيعتم اين گونه بود .

محمود ، پدرم ، از 9 سالگي براي نان كوشيده بود . ابراهيم ورشكست شده بود و زود از دنيا رفت ...او 9 سال داشت و هر روز صبح با برادرش كه او نيز در جواني رفت به " نيار " دهات همجوار اردبيل مي رفت ، نان مي خريد و در اردبيل مي فروخت .

سال 31 با مادرم كه خواهر دوست دوران سربازي اش بود ازدواج كرد . و سال 35 به تهران آمدند . و نزديك 40 سال را در قهوه خانه به كار سپري كرد ...

يك روز قبل از آن كه به كما برود حالش خوب بود ، لبخند مي زد . لبخندش مرا شاد مي كرد . از سال 81 علائم آلزايمر پديدار شد . اين اواخر ديگر مرا نيز نمي شناخت . همسرش را نيز .. مدام مي گفت مرا پيش مادرم ببريد . مي خواست به خانه اش برود . خانه اي كه مادرش انتظار او را مي كشيد . از بيماريش خسته شده بود . از رنجي كه مادرم براي او مي كشيد ناراحت بود . مي خواست برود . خسته شده بود .

هميشه به فكر ديگران بود . هميشه سفره اش باز بود . هميشه به ديگران كمك مي كرد . به مال دنيا بي اعتنا بود . به هيچ چيز علاقه اي نداشت . فقط كار ، كار ...

شايد تنها علاقه اش كتاب بود .

32 روز در كما ، بدنش با مرگ مي جنگيد اما خودش مدتها بود كه رفته بود ، همان زمان كه مي گفت مرا به خانه ام ببريد . آن يك سال آخر هيچگاه خانه مان را خانه ي خودش نمي دانست ....خانه اش جايي بود كه مادرش بود . چه احمق بودم كه به او مي گفتم مادرت مرده است ، مي گفتم كمي فكر كن تو 82 سال داري ، چگونه مي شود كه مادرت زنده باشد ؟ اما او درست مي گفت .

چهل روز گذشته است اما همچنان به او كه فكر مي كنم ، چشمانم پر از اشك مي شود .

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 2:24 توسط حامد |

خاك ___  ---- --  سر مزار پدرم گل مي كارم .

دستهايم خاكت را لمس مي كنند .

 نمي دانم مرگ چيست ---  -- زيرا كه نمي شناسمش .

 هر آنچه كه مي گويند چيزي جز چرند نيست .

نه در متون سرگردانم نه در اذهان رويا بافان .

فقط به اين لحظه مي انديشم .

همينك ... _______ ---- و تو شايد اينجا هم نباشي

مي دانم اما بدنت به ريشه ي درخت بالاي سرت غنا خواهد بخشيد .

و برگها ، و آن برگها كه چندي ديگر خواهند آمد و سبز خواهند شد ،

بخشي از تو را با خود خواهند داشت .

يادم باشد كه آن برگها را لمس كنم .

يادم باشد كه عاشقانه بدانها بنگرم .

هميشه اينجا كه مي آيم اين درخت تكيه گاه من است ؛

همان گونه كه تو بودي .

اينجا كه مي آيم دوست دارم به آسمان بنگرم .

هميشه اين درختان مرا به آسمان مي برند

چشمانم در خاك نمي مانند

احساس مي كنم چيزي در خاك نيست

هرچه هست در آسمان است .

بدنم اما با خاك آشناست ،

دلبسته ي آن است .

نه ---- درتضاد نيستم . بخشي در زمين و بخشي در آسمان ؟ _ _----- نه !

يكي بيش نيستم .

درونم يگانگي زمين و آسمان است  ،

يگانگي باد و خاك ...

چيزي شگفت انگيز در من است .

نگاه كن !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 1:18 توسط حامد |

                

            به طواف کعبه رفتم       به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی       که درون خانه آیی

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 11:26 توسط حامد |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 0:37 توسط حامد |

 

  من اینک در آسمانم

                  پرواز اوج احساسم نیست

                   چرا که پروازی وجود ندارد

                                 آن بی وزنی است

         بدون بارهای اضافی

                        همان زباله های ذهن

           بالا رفتن با سبک شدن ممکن است

 با خالی شدن

              خالی شدن از هر چه چرند در دنیاست .

   تمام آموزشها

                  مذاهب

                                     روشها

       همگی تو را سنگین کرده اند

          با میخ طویله به زمین چسبانده اندت

       میخ را نکش !

سبک شو

          میخ خودش در می آید .

   میخ وقتی هست که تو هستی

  اگر نباشی میخ چه را نگه خواهد داشت ؟

    خلأ  چگونه بر زمین خواهد ماند ؟

           هستی ذره ای از نیستی بزرگ است ....

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 17:19 توسط حامد |

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 0:45 توسط حامد |

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:53 توسط حامد |

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 0:11 توسط حامد |

 

رویاها چیزی در خود ندارند همان گونه که واقعیت چیزی در خود ندارد .

                      حقیقت اصلی آن تماشاگر رویا و واقعیت است .

+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 23:48 توسط حامد |

 آفتاب مي درخشد

            نشسته در عمق هستي

            سعادت از من لبريز

        بيا تو كه عمري در غبار ذهن خسبيده اي

      بيا تو كه در تير گيهاي ذهن به دنبال خدا مي گردي

   نگاه كن

               پرنده مي پرد  ، باد مي وزد ، شادي هست و من نيست !

    خدا اينجاست !

                            كجا مي جويي اش ؟

 بيا تو ... فقط بيا .

   بيا تا نشانت دهم چگونه مي توان از آمدن ابري شادمان شد

                            و از رفتنش لبريز .

 بيا تا بداني آن كه مي آيد

                                  و روزي خواهد رفت ،

                     هرگز نه آمده است و نه خواهد رفت !

        او هميشه اينجاست و اينجا نيست !

 نمي بيني ؟

             نمي بيني آن چه را كه در عمق سرما ، گرما مي بخشد ؟

    بيا تا تمام وجودت را از عشق لبريز كنم

                  بيا تا بداني دگرگوني آسان است .

   بيا كيميا گر باش !

   زندگي اينجاست

                       در لحظه لحظه ي تپشهاي قلبمان ،

        در آن عمق هستي

        كه نه مني هست و نه تويي

                                در آن ابديت شاد !

 آفتاب مي درخشد .

               نمي بيني ؟

                       بيا تا ببيني !

Saturday, December 03, 2005

 

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 1:7 توسط حامد |