مرگ در دو قدمی است
برادر
زندگی سیبی است
برادر
گاز زده اند از قبل !
تلاش می کنیم برای آزادی
نتیجه اش اما هیچگاه دلخواه ما نیست .
ما نگرانیم . اما آیا آزادی حقیقی از این راه به دست می آید ؟
آیا آزادی همان حقوق بشر است ؟
محمد می جنگد .. مسیح عصیان می کند .. بودا می نشیند
در
سکوت !
بوی خون فضا را گرفته
درختان سبز نخواهند شد
دیگر
تاریکی هنوز
اینجاست
تا زمانی که تعصب هست
آزادی شعاری بیش نیست .
تو سکوتت را به من بده
تا با آن جاری شوم
با تو تا با تو
جاری شوم
من نگاهم را به تو می دهم
تا سکوتم تو را بگیرد در آغوش
بگیرم تا تو را در آغوش
تا جاری شوی در آغوش
با من
با من باش همیشه
سکوتت باشد با من همیشه با من جاری با من در من
روحت زیباست شد درون سکوت
آینه تهی است از سرشاری تا جاری باشد
جایی باشد در من سکوت
با تو
همیشه با تو
زیباست بودن با تو بودن بودن بودن .
دلم برای کتاب تنگ شده است .
نمایشگاه کتاب بودم اما دلم تنگ کتاب بود
همه جا پر از کتاب بود
اما دلم کتاب می خواست !
آنچه خریدم بررسی متون مقدس سراسر جهان بود از میرچا الیاده
هشت کتاب سهراب
رباعیات خیام
زندگینامه ابن عربی
یک کتاب از یوسا
و کتابهایی در مورد بارداری ! با هوش بار آوردن کودک ! و فشار خون !
در جستجو
کلمات می آیند
می روند
می رقصند
می خندند
در سکون
کلمات گم می شوند
نه هیچ ردپایی
سکوت
سکوت
سکوت
دلگیر بودم . از ناشر . از قصاب ! از آنان که فقط کاغذ ها را به چیز می دهند ! فقط برای پر کردن جیبشان و پر کردن انبار من ! و خالی کردن جنگلهای سبز از درختان زنده و دلگیرم از مردمان پایین دست که نمی دانند کتاب چیست و دلم گرفت از شعرهایی که در انبارم تلنبار شده اند .
اما اینک زنده شد چیزی در درون یا بالا های دور . چیزی که از الهام روشن بود و دوباره قلم را به من داد تا تو را شاد کنم . همین کافی است مرا ... شادی تو ... مرا کافی است .
دور گردون می گردد و
روزگار می چرخد و
چرخها و چرخهای بسیار
در حرکتند همیشه روزگار
چرخ را نگه دار پسر جوان !
رنجي نبوده و نيست
سكوت گرفته مرا فرا
تا ابد الانتها
سخنرانان و چرنديات ادامه
مرا نيست اما خيال كلمه
تا ابد الانتها
نقش خاطر روح بر صورتم
مي ماند مي ماند
تا ابدالانتها
الاغها به چرا ادامه
فيسوفان به چرا
تا ابدالانتها
بگذار هركس را شايسته آنچه كه هست باشد
همان بهتر است
همان همان تا ابدالانتها
مرا ديگر خيال اين جهان نيست
نه انديشه ي رنگها و بي رنگها
زيباست اينگونه
تا ابدالانتها
هر چه مي آيد گو خوش
چه زيبا چه زشت
چه بد چه خوب
مرا نيست خيال داوري در ميان اين همه داور ناداور
تا ابدالانتها
گفت بگو آري
نفس نه گو است
گفتم آري تا ابدالانتها
هرچه باداباد
هرچه باداباد
باداباد .
بهار نزدیک است .. از هوا پیداست
سرد شاید اما خنکی اش با ماست .
او که در می باید زندگی تکراری است به دنبال گذر از تکرار است
به دنبال گذر از تکرار در می باید که تکراری نیست !
او که نمی داند که زندگی تکراری است هرگز نمی فهمد که تکراری نیست !
من از صدای تو در شب تاریک تا اوج روشنایی روز می روم
من هنوز نمی دانم چرا اینجا هستم ..
اما هر که را دیدم در نادانی غوطه ور بود
حتی کسی نپرسید که چرا اینجاست !
کسی نخواست پا از دایره بیرون بگذارد ..
من با صدای تو به روشنایی خواهم رسید ..
من با نگاه تو نور را خواهم دید ..
من نور را خواهم دید ..
من نور را خواهم دید ..
آری .. بگذار دلم خوش باشد !
رفته بودم کیش ..
هوا خوب بود .. خوش گذشت ..
..
در رفت و آمد
در گذار
آسمان آبی است
حرکت با کیست ؟
بودا در سکون .
من یک فنجان چای می خواهم !
اما نه هر چای و چای هر کسی را ...
من چای خودم را می خواهم بنوشم.
ذهن تو را می ترساند .
ذهن تو را دور می کند .
و تو نزدیکی و نمی دانی که نزدیکی .
و تو خوشبختی و ذهن می گوید که بدبختی ! ...
همه چیز ساده است و راز گون و شگفت انگیز ..
دلم برایت تنگ شده .. حال ما خوب است . اگر قطره ای دیدی از آسمان می بارد وضوی عشق بگیر !
در دیار دیگر می دانم خورشید چه نوری دارد ! و سایه ها چه ها می دانند ..
همیشه در حسرت اینم که چرا خوب نفهمیدمت .. ای کاش کمی زودتر بزرگ می شدم ..
گرداب ذهن مرا بلعیده بود و تو که کنارم بودی و تو که تکیه گاهم بودی و تو که بیشتر از همه دوستم داشتی .. تو را نمی دیدم تو را نمی دیدم .
مرا ببخش ..
بر خاک دراز می کشم
به آسمان می نگرم
و زمین را در وجودم حس می کنم
من مرگ را دوست دارم
خاک را
و آن مورچگان را
که تکه تکه می ربایندم
هزاران بار آمده ام
زیسته ام
و رفته ام .
هزاران بار عاشق شده ام
دوست داشته ام
و رفته ام .
هزاران بار با هزاران نفر بوده ام
اما تو را بیشتر از همه ی آنها دوست دارم .
چگونه می توانم شاد باشم
وقتی هر روز هزاران نفر بر صلیب می روند ؟
راه می روم
در میان گله های انسانی
گم می شوم
همه هدف خاصی دارند
به سمت خاصی می روند
بیشتر به ربات می مانند
گم شده ام در میان گله های ربات !
این نگاه مرا افسرده می کند ..
چاره اش خداگونه نگریستن است
از بالا ..
از بالا ما کیستیم ؟
در سیاره ای کوچک در آسمان عظیم
پرسه می زنیم .
دلت می گیرد .
هیچ نشانه ای وجود ندارد و هیچ اتفاق خاصی ..
تو تنها نیستی ..
شاید همسایه ات گرسنه است .
دلت می گیرد
بی هیچ نشانه ای
ما به هم پیوسته ایم
شاید ستاره ای در آسمان مرده است
یا گلی را نا محرمی چیده است
نه ما تنها نیستیم
دلت که می گیرد
به آسمان نگاه کن
شاید خداوند دلتنگ چشمانت شده باشد .
در انتظار تو در انتهای پارک نشسته ام
کودکان بازی می کنند
افق نارنجی است
زیر پایم مورچگان به حیات مشغولند
و من در انتهای ابدیت در انتظار تو ام
و تو در ابتدای ابدیت در انتظار من